› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2641

گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجده‌ای

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رسجدهایردیف سجده ایدشواری درآمدنی

گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجده‌ای

تا ز پیشانی اثر داری بر آن در سجده·ای

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسجده·ای ← سجده‌ای؛ ساجدیپیشانی اثر ← اثر پیشانی؛ مهر سجودچرخ برتر ← فلک برتر

بندگی را در عدم هم چاره نتوان یافتن

خاک اگر کشتی همان از پای تا سر سجده‌ای

لوح اظهار اینقدر تهمت نقوش عاجزی ست

ای همه معنی به جرم خط مسطر سجده‌ای

دام تکلیف نیاز توست هرجا منزلی‌ست

یعنی از دیر و حرم تا کوی دلبر سجده‌ای

تا نگردد جبهه فرش آشیان نیستی

چون نماز غافلان سیلی خور هر سجده‌ای

ناله داری سرکشی کن از طلسم خود برآ

ای نمازت ننگ غفلت بر مکرر سجده‌ای

سرکشی کن ← سر بپیچ؛ برآشوبطلسم خود ← طلسم خویشتنمکرر سجده‌ای ← سجدهٔ مکرر بی‌حضورننگ غفلت ← ننگ بی‌خبری

خاک‌گردیدی و از وضعت پریشانی نرفت

جمع شو از آب‌گردیدن که ابتر سجده‌ای

آب‌گردیدن ← آب شدن؛ جاری شدنابتر ← ناتمام؛ ناقصجمع شو ← جمع شو؛ یکدل شوخاک‌گردیدی ← خاک شدی

در ضعیفی رشتهٔ ساز رعونت بیصداست

از رگ‌گردن غباری نیست تا در سجده‌ای

اوج عزت زیردست پایهٔ عجز است و بس

سرنوشت جبههٔ نیکان شدی‌گر سجده‌ای

اوج عزت ← بلندای عزتجبههٔ نیکان ← پیشانی نیکانزیردست ← فرودست؛ وابستهپایهٔ عجز ← پایهٔ ناتوانی و فروتنی

بی‌نیازی‌ها جبین می‌مالد اینجا بر زمین

ای ز خود غافل نگاهی تا چه جوهر سجده‌ای

هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویش‌گیر

کز گریبان تا برون آورده‌ای سر سجده‌ای

سر سجده‌ای ← سرِ سجده‌ایغبار خویش‌گیر ← غبار خود گیرگریبان ← گریبان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗