دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1757
شخص معدومی، به پیش وهم خود موجود باش
شخص معدومی، به پیش وهم خود موجود باش
ای شرار سنگ ازآن عالم که نتوان بود باش
رنج هستی بردنت از سادگیها دور نیست
صفحهٔ آیینهای داری خیال اندود باش
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخیال اندود ← اندوده به خیالرنج هستی ← رنج بودنسادگیها ← سادهدلیهاصفحهٔ آیینهای ← صفحهٔ آینهمانند دل
سالی و ماهی نمیخواهد رم برق نفس
در خیالت مدت موهوم گو معدود باش
برق نفس ← جرقهٔ برقآسای نفسرم ← رمیدن و گریزمدت موهوم ← زمان پنداریمعدود ← شمردهشده و محدود
در زیانگاه تعین نیست حسن عافیت
گر توانی خاک شد آیینهٔ مقصود باش
جوهر قطع تعلق تاب هر نامرد نیست
ای امل جولاه فطرت محو تار و پود باش
پردهٔ ساز خداوندیست وضع بندگی
گر سجودآموز خود گردیدهای مسجود باش
خداوندیست ← از آنِ خداوندی استسجودآموز ← آموزندهٔ سجودمسجود ← آنکه بر او سجده کنندوضع بندگی ← حالت بندگیپردهٔ ساز ← مقام و پردهٔ موسیقی
مال و جاهت شد مکرر بعد ازین دل جمع کن
یک دو روز ای بیخبرگو حرص ناخشنود باش
جاهت ← جاه و مقامحرص ناخشنود ← حرص هرگز سیرنشوندهدل جمع کن ← دل را متمرکز کنمکرر ← تکرارشده و فرسوده
سنگ هم بیانتقامی نیست در میزان عدل
بت شکستی مستعد آتش نمرود باش
آتش نمرود ← آتش نمرود برای ابراهیمبت شکستی ← اگر بت را شکستیبیانتقامی ← بیتلافی و کینمستعد ← آمادهمیزان عدل ← ترازوی عدالت
هر چه از خود میدهی بر باد بیایثار نیست
خاک اگر گردی همان بر آستان جود باش
آستان جود ← آستانهٔ بخششجود ← بخشندگیخاک ← خاکساری
شکوهٔ درد رسایی را نمیباشد علاج
گرهمه صد رنگ سوزی چون نفس بیدود باش
خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگ
بر در دل حلقه زن گو شش جهت مسدود باش
تمثال ← صورت و نقشحلقه زن ← در بزنخانهٔ آیینه ← خانهٔ آینهای دلشش جهت ← شش سوی جهانمسدود ← بسته و مسدود
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزلهای مرتبط