› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2749

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لیدشواری دشوارتر

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی

رنگ گل، طرف عذاری بوی سنبل‌کاکلی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسنبل‌کاکلی ← کاکلِ سنبلی‌شکلصفیر بلبلی ← سوت و نغمهٔ بلبلطرف عذاری ← کنارهٔ رخسار

سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم

مصرع موزون نکردم در زمین قلقلی

لاله وارم دل به حسرت سوخت اما گل نکرد

آنقدر دودی که پیچم بر دماغ سنبلی

دماغ سنبلی ← بوی و مشامِ سنبللاله وارم ← همچون لالهگل نکرد ← شکوفا نشد؛ ثمر نداد

جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون

عقدهٔ ما هم نیاز ناخن بی‌چنگلی

فسون ← افسون و فریبناخن بی‌چنگلی ← ناخنِ بی‌چنگال؛ ناتوان از گشودنچرخ دوار ← آسمانِ گردان

کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد

خانهٔ زنجیر ما را تنگ دارد غلغلی

خانهٔ زنجیر ← زندانِ زنجیرغلغلی ← همهمه و جنجالفریادگرفتاران ← گرفتارانِ فریاد و زاری

نفس را تا کی به آرایش مکرم داشتن

پشم هم بر پشت خرکم نیست‌گر خواهد جلی

جلی ← جل و پوششِ اسبخرکم ← الاغِ منمکرم داشتن ← گرامی و آراسته داشتن

اینقدر از فکر هستی در وبال افتاده‌ایم

جز خم‌گردن درین زندان نمی‌باشد غلی

خم‌گردن ← گردن‌خم؛ یوغغلی ← غل و طوقِ اسیروبال ← بارِ گناه و رنج

ترک حاجت‌گیر ناموس حیا را پاس‌دار

تا لب از خشکی بر آب رو نیاراید پلی

حاجت‌گیر ← درخواست‌کننده و نیازمندناموس حیا ← حرمتِ شرم و آبروپلی ← پل؛ راه به آب

سرخوش پیمانهٔ میخانهٔ تسلیم باش

حلقهٔ بیرون در هم نیست بی‌جام ملی

تسلیم ← سپردگی و رضاپیمانهٔ میخانهٔ ← پیالهٔ میخانه

نیست غافل آفتاب از ذرهٔ بی‌دست و پا

با همه موهومی آخر جزو ما داردکلی

ذرهٔ بی‌دست ← ذرهٔ ناتوان و بی‌دست‌وپاموهومی ← خیالی و ناپایدار

بیدل امشب بر سرم چون شمع دست نازکی‌ست؟

خفته‌ام در زیر تیغ و چتر می‌بندم گلی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗