› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1712

جراءت پیریم این بس که به چندین تک و تاز

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ازدشواری دشوار

جراءت پیریم این بس که به چندین تک و تاز

قدم عجز رساندم به سر عمر دراز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتک و تاز ← حمله و تاختسر عمر دراز ← پایان عمر درازقدم عجز ← گام ناتوانی

کاش بی‌فکر سحر قطع شود فرصت شمع

وهم انجام گدازی‌ست به طبع آغاز

فرصت از کف ندهی تا نشوی داغ فسوس

قاصد ملک عدم نامه نمی‌آرد باز

رحمت از شوخی ابرام تقاضاست بری

آن در باز که بر روی کسی نیست فراز

نفس‌کافر نشد آگاه ز اقبال سجود

کلهٔ ناز خمی داشت به محراب نماز

اقبال سجود ← سعادت سجدهمحراب نماز ← جایگاه نمازنفس‌کافر ← جان کافر و سرکشکلهٔ ناز ← سر غرور

بر که نالیم ز محرومی و بی‌باکی طبع

همه بودیم ز توفیق ادب محرم راز

شور اغراض جهان برد خموشی ز عدم

سرمه در کوه نماند از تک و تاز آواز

حسن و عشق انجمن رونق اسرار همند

بی‌نیاز است، نیاز آور و بر خویش بناز

پیش از ایجاد ز تشویش تعین رستیم

در دل بیضه شکستیم دماغ پرواز

ایجاد ← آفرینشتشویش تعین ← اضطراب تعین و تشخصدل بیضه ← درون تخمدماغ پرواز ← شوق و سرشت پرواز

نشئهٔ فیض رباضت نتوان سهل شمرد

ای بسا سنگ که مینا شد از اقبال گداز

اقبال گداز ← بخت ذوب‌کنندهرباضت ← ریاضت و خویشتن‌داریمینا ← شیشه و جام مینانشئهٔ فیض ← سرخوشی بخشش

فکر جمعیت دل کوتهی همّت بود

عقده تا باز نشد رشته نگردید دراز

نشدم محرم انجام رعونت بیدل

شمع هر چند به من گفت:‌که گردن مفراز

رعونت ← غرور و خودبینیمحرم انجام ← آگاه از پایانگردن مفراز ← گردن بلند مکن
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗