دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 236
از بسگرفته است تحیر عنان ما
از بسگرفته است تحیر عنان ما
دارد هجوم آینه اشک روان ما
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداشک روان ← اشک جاریتحیر ← سرگشتگی و حیرتعنان ما ← مهار اختیار ماهجوم آینه ← یورش انعکاس آینه
گلها تمام پنبهٔ گوش تغافلند
بلبل! به هرز سر نکنی داستان ما
به هرز ← بیهودهتغافلند ← غافل و بیتوجهاندداستان ما ← حکایت ماپنبهٔ گوش ← پنبه در گوش، ناشنوایی
وضع خموش ما ز سخن دلنشینتر است
با تیر احتیاج ندارد گمان ما
تیر احتیاج ← تیر نیازوضع خموش ← حالت خاموشیگمان ما ← کمان ما
حرف درشت ما ثمر سود عالمیست
گوهر دهد به جای شرر سنگ کان ما
گاه سخن به ذوق سپرداری کمان
شد گوشها نشان خدنگ بیان ما
خدنگ بیان ← تیر سخنذوق سپرداری ← ذوق نگهبانی و تیراندازینشان ← هدف تیرکمان ← کمان
از بس سبک ز گلشن هستی گذشتهایم
نشکسته است رنگ گلی از خزان ما
در پردههای عجز سری واکشیدهایم
چون درد در شکستِ دل است آشیان ما
آشیان ما ← لانه و جایگاه ماسری واکشیدهایم ← سری بیرون کشیدهایمشکستِ دل ← شکستگی دلپردههای عجز ← حجابهای ناتوانی
ای مطرب جنونکدهٔ درد، همتی
تا ناله گل کند نفس ناتوان ما
جنونکدهٔ درد ← خانهٔ دیوانگی دردمطرب ← نوازنده و خوانندهناله گل کند ← ناله بشکفدنفس ناتوان ← دم ناتوانهمتی ← عزمی، کوششی
چون صبح بیغبار نفس زندهایم و بس
شبنمصفاست آینهٔ امتحان ما
آینهٔ امتحان ← آینهٔ آزمایشبیغبار نفس ← دم بیآلودگی
بوی بهار در قفس غنچه داغ شد
از بس که تنگ کرد چمن را فغان ما
چون دود شمع وحشت ما را سبب مپرس
آتش گرفته است پی کاروان ما
بیدل ز بس به سختی جاوید ساختیم
مغز محیط شد چو گهر استخوان ما
استخوان ما ← استخوان ما گوهر شدسختی جاوید ← سختی همیشگیمغز محیط ← هستهٔ اقیانوسگهر ← مروارید
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
غزلهای مرتبط