› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 523

بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ماستردیف استدشواری دشوارتر

بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است

چون پر طاووس یک عالم نگین بی‌خاتم است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسکه ← چندان‌که؛ به اندازه‌ای کهبیقدری ← بی‌ارزشی و خواریدستگاه ← نظام و ترتیب کارنگین بی‌خاتم ← نگین بدون انگشتری؛ زیبایی بی‌اصالت

هر دو عالم در غبار وهم توفان می‌کند

از گهر تا بحر هرجا واشکافی بی‌نم است

گر حیا ورزد هوس آیینه‌دار آبروست

چون هوا از هرزه‌گردی منفعل شد شبنم است

آیینه‌دار ← خدمتگزار و نگهدارنده آبرومنفعل ← شرمسار و متأثرهرزه‌گردی ← ولگردی و بی‌سامانی

پیش ازآفت منت تدبیر آبم می‌کند

خون زخمم را چکیدن انفعال مرهم است

پیرگردیدی و شوخی یک سر مویم نشد

پیکر خم گشته‌ات هم چشم ابروی خم است

ابروی خم ← ابروی خمیده؛ نشانه پیریشوخی ← طراوت و بازی جوانی

شعلهٔ ما را همین دود دماغ آواره کرد

بر سر اسباب پریشانی علم را پرچم است

آب گردیدن ز ما بی‌انفعالی‌ها نبرد

طبع ما ر چون گداز شیشه ترگشتن‌کم است

بی‌انفعالی‌ها ← بی‌تأثری و سخت‌جانیترگشتن‌کم ← کم نرم و آب‌شدنگداز ← ذوب و گداختن

سعی آبی از عرق می‌ریزد ما سود نیست

چون نفس در سوختن‌ها آتش ما مبهم است

بی‌وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن

تا درتن آیینه پیداییم عالم عالم است

درتن ← در پیکر و جسمعالم عالم ← جهانی پهناور و کاملعدم ← نیستی و نابودی

از تعلق یک سر مو قطع ننمودیم حیف

تیغ تسلیمی که ما داریم پر نازک دم است

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس

تا نفس باقی‌ست زین آهنگ، صد زیر و بم است

زیر و بم ← فراز و فرود آهنگ و حالعجز وغرور ← ناتوانی و خودبینیفقروجاه ← تنگدستی و بزرگی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗