› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 775

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه دننیستردیف نیستدشواری دشوارتر

مقیدان وفا را ز دل رمیدن نیست

به دامنی که ته پاست باب چیدن نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباب چیدن ← مجالِ چیدنته پاست ← زیرِ پاسترمیدن ← گریختن و روی‌گردانیمقیدان وفا ← پای‌بندانِ وفا

ز ناکسی عرق انفعال تسلیمیم

به عرض سجده ما جبهه بی‌چکیدن نیست

تسلیمیم ← سرسپرده‌ایمجبهه بی‌چکیدن ← پیشانیِ بی‌عرقعرق انفعال ← عرقِ شرمساریناکسی ← فرومایگی

ز سحربافی بی‌ربط کارگاه نفس

دو رشته‌ای که تواند به هم تنیدن نیست

بی‌ربط ← بی‌پیوند و پوچتنیدن ← به هم بافتنسحربافی ← جادوگریِ سخنکارگاه نفس ← کارگاهِ هواهای نفس

خروش صورگرفته‌ست دهر لیک چه سود

دماغ غفلت ما را سر شنیدن نیست

دماغ غفلت ← ذوقِ غفلت‌زدهدهر ← روزگارسر شنیدن ← میلِ شنیدن

نیست دمیده است چو نرگس در این تماشاگاه

هزار چشم ویکی را نصیب دیدن نیست

تماشاگاه ← صحنهٔ تماشانرگس ← گلِ نرگس (چشم)نصیب دیدن ← بهرهٔ دیدننیست دمیده ← نیستی روییده

ز دستگاه چه حاصل فسرده‌طبعان را

به پا اگر برسد آبله، دویدن نیست

آبله ← تاولِ پادستگاه ← جاه و قدرتفسرده‌طبعان ← سردطبعان و بی‌حالان

قلندرانه حدیثی‌ست زاهدا، معذور

تو غره‌ای به بهتشتی که جای ربدن نیست

بهتشتی ← بهشتتربدن ← رفتن و رهاییزاهدا ← ای زاهدغره‌ای ← مغرور و فریفته‌ایقلندرانه ← آزادمنشانه و قلندری

چو صبح زین دو نفس گرد اعتبار مبال

پر شکسته هوا می‌برد پریدن نیست

دو نفس ← دو دمِ کوتاهِ عمرمبال ← مبال (مبالش)پر شکسته ← بالِ شکستهگرد اعتبار ← گردِ اعتبارِ پوچ

نظر به پا شکنی تا سرت فرود آید

وگرنه گردن مغرور را خمیدن نیست

خمیدن ← خم شدنشکنی ← بشکنی و فرو نهینظر به پا ← نگاه به پا (فروتنی)گردن مغرور ← گردنِ متکبر

به جیب‌کسوت عریانی‌ای که من دارم

خیال اگر سر سوزن شود خلیدن نیست

خلیدن ← فرو رفتن و نیش زدنسر سوزن ← نوکِ سوزن

دماغ فرصت کارم چو خامهٔ نقاش

ز عالمی‌ست که آنجا نفس کشیدن نیست

خامهٔ نقاش ← قلمِ نقاشدماغ فرصت ← ذوقِ فرصتنفس کشیدن ← دم زدن و زیستن

در آن حدیقه که حرف پیام من گویند

ثمر اگر همه قاصد شود رسیدن نیست

حدیقه ← باغحرف پیام ← سخنِ پیامرسیدن نیست ← وصول ممکن نیستقاصد ← پیام‌رسان

فشار تنگی دل بیدل از چه نیرنگ است

شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست

آرمیدن ← آرام گرفتنفشار تنگی دل ← فشارِ دل‌تنگینیرنگ ← فریب و حیله
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗