› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1411

از قضا بر خوان ممسک گر کسی نان بشکند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انبشکندردیف بشکنددشواری نسبتاً آسان

از قضا بر خوان ممسک گر کسی نان بشکند

تا قیامت منتش بی‌سنگ دندان بشکند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌سنگ دندان ← بی‌سنگِ دندان؛ سخت و دیرپایخوان ممسک ← سفرهٔ بخیلمنتش ← منتِ او

راحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل

تا مباد این شیشه بزم می‌پرستان بشکند

اینچنین‌کز عاجزی بی‌دست و پا افتاده‌ایم

رنگ هم از سعی ما مشکل که آسان بشکند

آسان بشکند ← به‌آسانی بشکند و نرم شودبی‌دست و پا ← کاملاً درماندهرنگ ← جلوه و رنگِ ظاهرعاجزی ← ناتوانی

بحر لبریز سرشک از پیچ‌وتاب موج‌هاست

آب می‌گردد در آن چشمی که مژگان بشکند

بحر لبریز سرشک ← دریایِ لبریز از اشکمژگان بشکند ← مژه‌ها را بشکند؛ سخت بگریدپیچ‌وتاب موج‌هاست ← از پیچ‌وتابِ موج‌هاست

زبر چرخ آرام‌ها یکسر کمینگاه رم است

گرد ما آن به که بیرون زین بیابان بشکند

ساغر قربانیان از گردش افتاده‌ست، کاش

دور مژگانی خمار چشم حیران بشکند

وحشتی دارم درین گلشن که چون اوراق گل

رنگ اگر درگردش‌آرم طرف دامان بشکند

اوراق گل ← برگ‌های گلطرف دامان ← کنارِ دامنوحشتی ← بیم و هیبتگلشن ← باغ گل

یک تامل گر شود صرف خیال نیستی

ای بسا گردن که از بار گریبان بشکند

عجز بنیادی، بر اسباب تجمل ناز چند

رنگ می‌باید کلاه ناتوانان بشکند

در گلستانی که نالد بیدل از شوق رخت

آه بلبل خار در چشم بهاران بشکند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗