› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 940

جنون بینوایان هر کجا بخت‌آزما گردد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اگرددردیف گردددشواری دشوار

جنون بینوایان هر کجا بخت‌آزما گردد

به سر موی پریشان سایهٔ بال هما گردد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبال هما ← بالِ پرندهٔ همایِ سعادتبخت‌آزما ← آزمودنِ بخت؛ خود را به قضا سپردن

دمی بر دل اگر پیچی‌کدورتها صفا گردد

نبالد شورش از موجی که گوهر آشنا گردد

پیچی‌کدورتها ← اگر تیرگی‌ها را بپیچی/بگردانیگوهر آشنا ← موجی که با گوهر خو کرده

درشتی را نه آسان‌ست با نرمی بدل‌کردن

دل کوه آب می‌گردد که سنگی مومیا گردد

مومیا ← مادهٔ نرمِ درمان‌گر؛ نرم چون موم

به هرجا عقدهٔ دل وا نگردد، سودن دستی

غبار دانه نتوان یافت گر این آسیا گردد

هوا بر برگ گل تمکین شبنم می‌کند حاصل

نگاه شوخ ما هم کاش بر رویت حیا گردد

رم دیوانهٔ ما دستگاه حیرتی دارد

که هرجا گردبادی رنگ ریزد نقش پا گردد

مکن گردن‌فرازی تا نسازد دهر پامالت

که نی آخر به جرم سرکشی‌ها بوریا گردد

بوریا ← حصیرِ نی‌بافتهگردن‌فرازی ← تکبر و گردن‌کشی

رسایی نیست انداز پر تیر هوایی را

کسی تاکی ز غفلت درپی بال هما گردد

پر ← بال

ز خاکم سجده هم کم نیست ای باد صبا رحمی

مبادا اوج جرأت‌گیرد و دست دعا گردد

اوج جرأت‌گیرد ← جرأتش اوج گیرد

تکلف برنمی‌دارد دماغ جام منصورم

سر عشاق هرجا گردد ازگردن جدا گردد

تکلف ← تظاهر و زحمتِ ساختگیدماغ جام منصورم ← سرمستیِ جامِ منصور (حلاج)

به خاموشی رساند معنی نازک سخنگو را

چو مو، از کاسهٔ چینی ببالد، بیصدا گردد

چو اشک از بسکه صاف‌افتاده مطلب بسمل ما را

محال است اینکه خون ما به رنگی آشنا گردد

بسمل ← کشتهٔ نیم‌جان؛ قربانیبه رنگی آشنا ← با رنگ/نمودی خو کند

طرب وحشی است ای غافل مده بیهوده آوازش

نگردیده است زین رنگ آنقدر از ما که واگردد

رنگ ← ظاهر

کدورت می‌کشد طبع روانت بیدل از عزلت

به یکجا آب چون گردید ساکن بی‌صفا گردد

طبع روانت ← سرشتِ روان و سیّال توعزلت ← کناره‌گیری و گوشه‌نشینی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗