› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 199

چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ریبراوردازماردیف براورد از مادشواری درآمدنی

چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما

مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما

به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی

گمان نبود که دل لشکری برآورد از ما

چو رنگ عهدهٔ ناموس وحشتیم به گردن

ز خویش هرکه برآید پری برآورد از ما

شرار کاغذ اگر در خیال بال گشاید

جنون به حکم وفا مجمری برآورد از ما

دماغ ما سر غواصی محیط ندارد

بس است ضبط نفس گوهری برآورد از ما

فلک ز صبح قیامت فکنده شور به عالم

مباد پنبهٔ گوش کری برآورد از ما

فسرده‌ایم به زندان عقل، چاره محال است

جنون مگر که قیامت‌گری برآورد از ما

به رنگ غنچه نداریم برگ عشرت دیگر

شکستِ شیشه مگر ساغری برآورد از ما

بهار بیخودی افسوس گل نکرد زمانی

که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما

در انتظار رهایی نشسته‌ایم که شاید

به روی ما مژه بستن دری برآورد از ما

چو بیدلیم همه ناگزیرِ نامه‌سیاهی

جبین مگر به عرق کوثری برآورد از ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗