دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 171
هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
نیست جز ناله کشیدن قلم مانی را
پیش از آن کز دم شمشیر تو نم بردارد
شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرم
به قفس کردهام امید پرافشانی را
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردید
ریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندابر سیه ← ابرِ سیاهِ اشکآلودتبهکاری غفلت ← ویرانگریِ غفلتجوهر نیسانی ← گوهرِ بارانِ بهاری
جاه با بندگی آب رخ دیگر دارد
عزت افزود ز زنار سلیمانی را
چشمم از جنبش مژگان به شمار نفس است
جلوهات برد ازین آینه حیرانی را
دم تیغ تو و خورشید به یک چشمزدن
عرصهٔ صبح کند دیدهٔ قربانی را
دم تیغ ← لبه و تیزی شمشیردیدهٔ قربانی ← چشمِ قربانیِ عشقعرصهٔ صبح ← پهنهٔ روشنیِ صبحچشمزدن ← یک چشم برهم زدن
جمعگشتن دل ما را به تسلی نرساند
از گهر کیست برد شیوهٔ غلتانی را
تسلی ← دلداری و آرامشجمعگشتن ← جمع شدن و آرامش دلشیوهٔ غلتانی ← شیوهٔ غلتیدنِ گوهر
خلق بر وضع جنون محو نظر دوختن است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
هر کرا چشم درین بزم گشودند چو شمع
دید در نقش کف پا خط پیشانی را
برخط و زلف بتان غره عشقی بیدل
حسن فهمیدهای اجزای پریشانی را
غره ← فریبخورده و مغرور
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزلهای مرتبط