› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 799

عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهی‌ست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نتهیستردیف تهیستدشواری نسبتاً آسان

عنقا سراغم از اثرم وهم و ظن تهی‌ست

در هر مکان چو نقش نگین جای من تهی‌ست

بی‌حرف ساز صوت و صدا گل نمی‌کند

زین جا مبرهن است که این انجمن تهی‌ست

چشم‌حریص و سیری جاه، این‌.چه ممکن است

هرچند شمع نور فشاند لگن تهی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسیری جاه ← سیری از جاه و مقاملگن تهی‌ست ← طشت زیر شمع خالی استچشم‌حریص ← چشم آزمند

این خانه‌ها که خار و خس انبار حرص ماست

چون حلقه‌های در همه بی‌رفتن تهی‌ست

انبار حرص ← انبار آزمندی مابی‌رفتن تهی‌ست ← بی‌ورود و عبور خالیحلقه‌های در ← حلقه‌های درِ تهیخار و خس ← خار و خاشاک بی‌ارزش

بر رمز کارگاه سخن پی نبرد‌ایم

تاکی زبان زپرده بگوید دهن تهی‌ست

دهن تهی‌ست ← دهان خالی از معنارمز کارگاه سخن ← راز کارگاه سخنوریزپرده ← از پس پرده

ضبط نفس غنیمت عشرت شمردنست

گر بوی گل قفس شکند این چمن تهی‌ست

شمردنست ← به‌شمار آوردن استضبط نفس ← مهار نفس و خودداریغنیمت عشرت ← غنمیت و بهرهٔ خوشیچمن تهی‌ست ← باغ از حقیقت خالی است

عمری‌ست گوش خلق ز افسون ما و من

انباشته‌ست پنبه و جای سخن تهی‌ست

افسون ما و من ← جادوی خودی و منیانباشته‌ست پنبه ← پر از پنبهٔ ناشنواییجای سخن تهی‌ست ← جای سخن راست خالی

ناموس شمع کشته به فانوس واگذار

دستی کز آستین به در آرم ز من تهی‌ست

می در قدح ز بیکسی شیشه غافل است

چندان که غربت است پر از ما، وطن تهی‌ست

نتوان به هیچ پرده سراغ وصال یافت

بیدل ز بوی یوسف ما پیرهن تهی‌ست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗