› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 317

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه سازی‌ها

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ازیهادشواری میانه

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه سازی‌ها

قفس آموخت ما را صنعت قانون‌نوازی‌ها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتعلق ← وابستگیقانون‌نوازی‌ها ← نواختن سازِ قانونقفس ← بند تعلق و جسمنوحه سازی‌ها ← مرثیه‌سرایی‌ها

جهانی را غرور جاه کرد از فکر خود غافل

گریبان‌ها ته پا آمد از دامن طرازی‌ها

دامن طرازی‌ها ← آراستن دامن؛ تفاخرغرور جاه ← غرورِ مقامگریبان‌ها ته پا آمد ← گریبان زیر پا افتاد؛ رسوایی

غنا دردسر اسباب بردارد؟ محال است این

گذشتن نگذرد از آب تیغ بی‌نیازی‌ها

در این دشت هوس یارب چه گوهر در گره بستم

عرق شد مهرهٔ گل از غبار هرزه تازی‌ها

دشت هوس ← بیابانِ هوسمهرهٔ گل ← دانه و مهرهٔ گلهرزه تازی‌ها ← تازاندنِ بیهودهگوهر در گره ← گوهرِ بسته‌شده در گره

جنون مشرب شمع است یکسر ساز این محفل

جهانی می‌خورد آب از تلاش خودگدازی‌ها

جنون مشرب ← شیوهٔ دیوانگیخودگدازی‌ها ← گداختنِ خویشمی‌خورد آب ← بهره و سیرابی می‌گیرد

کمال از خجلت عرض تعین آب می‌گردد

خوشا گنجی که در ویرانه دارد خاکبازی‌ها

آب می‌گردد ← ذوب و شرمنده می‌شودخاکبازی‌ها ← بازی با خاک؛ فروتنیعرض تعین ← اظهارِ تشخص و خودنمایی

به اقبال ادب گر نسبتی داری مهیا کن

گریبانی که از سر نگذرد گردن‌فرازی‌ها

اقبال ادب ← بختِ ادب‌ورزیگردن‌فرازی‌ها ← گردن‌کشی؛ تکبرگریبانی ← یقه‌ای برای فروتنی

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل

ندارد رشتهٔ کس بی‌گسستن این درازی‌ها

امل ← آرزودرازی‌ها ← امتدادها؛ طول‌هارشتهٔ کس ← ریسمانِ پیوند هرکسساز تعلق ← ابزار و شیوهٔ وابستگی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗