› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2823

بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وییدشواری میانه

بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی

ختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی

سحر آهی که جوشد با هوای سیر گلزاری

گهر اشکی که غلتد در غبار حسرت کویی

ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدم

نشد بی اعتباری‌های من سنگ ترازویی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبال مگس ← بالِ مگس، بسیار خردبی اعتباری‌های من ← بی‌قدری‌ها و خواری‌هایمسنگ ترازویی ← وزنه‌ای برای سنجشپای مور ← پایِ مورچه، ناچیزترین

چو گل امشب به آن رنگ آبرو بر خویش می‌بالم

که پنداری به خاک پای او مالیده‌ام رویی

به صد الفت فریبم داد اما داغ کرد آخر

گل اندام سمن بویی، چمن رنگ شرر خویی

سر سودا‌پرست، آوارگی تا کی کشد یارب

گرفتم بالشی دیگر ندارم، کنج زانویی

آوارگی ← سرگردانیسودا‌پرست ← پرستندهٔ سودا و هوسکنج زانویی ← کنجِ زانو، بالشِ فقر

تلاش دست از ترک تعلق می‌شود ظاهر

ز دنیا نیست دل برداشتن بی‌زور بازویی

ترک تعلق ← رها کردنِ وابستگی‌ها

ز درد مطلب نایاب بر خود می‌تپد هر کس

جهان گردی‌ست توفان بردهٔ جولان آهویی

وداع فرصت دیدار بی‌ماتم نمی‌باشد

ز مژگان چشم قربانی پریشان‌کرده گیسویی

بی‌ماتم ← بی‌سوگواریدیدار ← ملاقاتِ یاروداع فرصت ← خداحافظی با فرصتپریشان‌کرده گیسویی ← گیسویِ پریشان‌شده

قد خم گشته‌ای در رهن صد عقبا امل دارم

به این دنباله داری‌ها کم افتاده‌ست ابرویی

ابرویی ← یک ابرویِ یارامل دارم ← آرزو دارمدنباله داری‌ها ← کش‌دادن‌ها و طمع‌هارهن صد عقبا ← گروِ صد جهانِ آخرتقد خم گشته‌ای ← قامتی خمیده

به نام محض قانع بودن‌ست از نقش موهومم

که من چون موی چینی نیستم جز سایهٔ مویی

درین گلشن ز بس تنگست بیدل جای آسودن

نگردانید گل هم بی شکست رنگ پهلویی

جای آسودن ← جایِ آرامششکست رنگ ← شکستگیِ رنگ و لطافتپهلویی ← به‌پهلو، کناریگلشن ← باغِ گل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗