› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 407

شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الریختردیف ریختدشواری نسبتاً آسان

شب که حیرت با خیالت طرح قیل و قال ریخت

همچو شمع از پیکرم یکسر زبان لال ریخت

یک سحر تا نقش بندم صد چمن‌رنگم شکست

تا به پروازی رسم اندیشه چندین بال ریخت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندنقش بندم ← نقش ببندم؛ تصویر کنمچمن‌رنگم ← رنگِ چمن‌سانم

همچو دل آیینهٔ وهمی به دست افتاده است

می‌توان از لاف‌هستی یک جهان تمثال ریخت

آیینهٔ وهمی ← آینۀ پنداریتمثال ← صورت و تصویرلاف‌هستی ← لافِ وجود

گاه عرض سرنوشت ناتوانی‌های من

تا رقم در جلوه آید، کلک قدرت نال ریخت

یک نفس چون سایه گشتم، غافل از خورشید عشق

بر سراپایم سواد نامهٔ اعمال ریخت

آبم از شرم سماجت پیشگان این چمن

بهر یک لب خنده نتوان آبرو هرسال ریخت

سماجت پیشگان ← کسانی که با اصرارِ بی‌شرم پای می‌فشارند

بی‌تب شوقت به رنگ شعله داغ اخگرم

آرمیدن‌ها مرا در قالب تبخال ریخت

بی‌تب شوقت ← بی‌تبِ اشتیاقِ توتبخال ← تاولِ تب؛ قالبِ ناآرامیداغ اخگرم ← سوختگیِ اخگرِ وجودم

رفته‌ام از خویشتن چندانکه می‌آیم هنوز

بیخودی از ماضی‌ام توفان استقبال ریخت

بیخودی ← ازخودرفتگی؛ محوِ خویشتنتوفان استقبال ← سیلابِ پیشوازِ آینده

عمر بگذشت و همان ناقدردان جلوه‌ایم

نیستی آیینهٔ ما سخت بی‌تمثال ریخت

صبح این ویرانه‌ایم از فیض نومیدی مپرس

خاک ما بر باد رفت و عالم اقبال ریخت

عالم اقبال ← جهانِ بخت و کامیابیفیض نومیدی ← برکتِ پارادوکسیِ ناامیدی

تا پری افشانده‌ایم از آسمان‌ها برتریم

بسمل رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت

بسمل رنگیم ← به رنگِ قربانیِ ذبح‌شدهپری افشانده‌ایم ← پر افشانده‌ایم؛ از خاک برخاسته‌ایم

کار با عشق است بیدل ورنه در میدان لاف

بوالهوس هم می‌تواند خونی از قیفال ریخت

بوالهوس ← هوس‌بازِ بی‌عمققیفال ← رگِ بازو؛ رگِ فصد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗