دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2010
تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم
تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم
در کاغذ آتش زده ثبت است براتم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبراتم ← حواله و سندِ نجاتمخط فرمان ← نوشتهٔ حکمکاغذ آتش زده ← کاغذِ سوخته
آثار بقایم عرق روی حبابست
شرم آینه دارد به کف از موت و حیاتم
آثار بقایم ← نشانههای ماندگاریامعرق روی حبابست ← رطوبتِ ناپایدارِ حباب استموت و حیاتم ← مرگ و زندگیام
هستی به هوس تک زدن گرد فسوس است
مانند نفس سخت ندامت حرکاتم
تک زدن ← جستن و حملهندامت حرکاتم ← پشیمانیِ حرکاتمگرد فسوس ← غبارِ افسوس
عجزم ز نم جبهه گذشتن نپسندید
زین یک دو عرق شد پل جیحون و فراتم
جیحون و فراتم ← دو رود بزرگ؛ مبالغهٔ عرقِ شرمنم جبهه ← عرقِ پیشانی
گرد نفس و فال اقامت چه خیالست
پرواز گرفتهست سر راه ثباتم
ثباتم ← پایداریامفال اقامت ← فالِ ماندنگرد نفس ← غبارِ نفس
خطی به هوا میکشم از فطرت مجهول
در مشق جنون خامه نوا کرده دواتم
خامه نوا ← قلم به نوا درآمدهدواتم ← دوات منفطرت مجهول ← سرشتِ ناشناختهمشق جنون ← تمرینِ دیوانگی
چون نشئه ندانم به کجا میروم از خویش
دارد خط پیمانه شمار درجاتم
خط پیمانه ← درجهٔ پیمانهدرجاتم ← درجاتِ مستیامنشئه ← سرمستی
هیهات نبردم اثر از نشئهٔ تحقیق
دین رفت به باد هوس صوم و صلاتم
صوم و صلاتم ← روزه و نمازمنشئهٔ تحقیق ← سرمستیِ حقیقتیابیهیهات ← دریغا
محتاج نیام لیک چو آیینه ز حیرت
هر جلوه که آمد به نظر داد زکاتم
جلوه ← تجلی و نمودزکاتم ← زکات من؛ بازتابِ آینهسانمحتاج نیام ← نیازمند نیستم
خاموشیام آن نیست که جوشم به تکلم
از حرف تو بر لب شکری بست نباتم
تکلم ← سخنگفتنشکری بست ← قند و شیرینی بستنباتم ← نباتِ شیرینِ لبم
بیدل نفسم کارگه حشر معانیست
چون غلغلهٔ صور قیامت کلماتم
حشر معانیست ← برانگیختنِ معانی استصور قیامت ← شیپورِ قیامتغلغلهٔ صور ← غوغایِ صورِ اسرافیلکارگه حشر ← کارگاهِ رستاخیز
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزلهای مرتبط