دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 780
تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست
تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست
بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست
ازین قلمرو مجنونکسی نمیجوشد
که نارسیده به فهمت در آرزوی تو نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندفهمت ← فهم و ادراکِ تونمیجوشد ← برنمیخیزد؛ پدید نمیآید
خروش کنفیکون در خم ازل ازلیست
نوایکس به خرابات های و هوی تو نیست
ازلیست ← همیشگی و ازلی استخرابات ← میخانهٔ عرفانخم ازل ← پیمانه و خمِ ازلهای و هوی ← غوغا و فریادکنفیکون ← امرِ الهیِ «باش»
ز دور باش ادب خیز حکم یکتایی
غبار ما همهگرخون شود به کوی تونیست
ادب خیز ← برخاسته از ادبحکم یکتایی ← فرمانِ یگانگیدور باش ← بانگِ احترام؛ دور شوکوی ← کویِ معشوق
جهان به حسرت دیدار میزند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست
ز بینیازی مطلق، شکوه چوگانت
به عالمیست که این هفت عرصه، گوی تو نیست
بینیازی مطلق ← استغنای کاملهفت عرصه ← هفت اقلیم یا آسمانچوگانت ← چوگانِ توگوی ← توپِ چوگان
به کار خانهٔ یکتایی این چه استغناست
جهان جلوهای و جلوه روبروی تو نیست
استغناست ← بینیازی استجلوه ← نمود و ظهورکار خانهٔ یکتایی ← کارگاهِ وحدت
ز جوش بحر نواهاست در طبیعت موج
من وتویی همه آفاق غیرتوی تونیست
آفاق ← کرانههای جهانجوش بحر ← غلیانِ دریاغیرتوی تونیست ← غیر از ذاتِ تو نیستمن وتویی ← دوگانگیِ من و تو
هزار آینه توفان حیرتست اینجا
که چشم سوی تو داریم و هیچ سوی تونیست
حدیث مکتب عنقا چه سرکند بیدل
که حرف و صوت جز افسانهٔ مگوی تو نیست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
- بحر
- دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو میشود.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
غزلهای مرتبط