› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1994

فهم حقیقت من و ما را بهانه‌ام

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انهامدشواری دشوار

فهم حقیقت من و ما را بهانه‌ام

خوابیده است هر دو جهان در فسانه‌ام

چون بوی غنچه‌ای که فتد در نقاب رنگ

خون می‌خورد به پردهٔ حسرت ترانه‌ام

پاک است نامهٔ سحر ازگرد انتطار

قاصد اگر درنگ کند من روانه‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانتطار ← انتظارروانه‌ام ← رهسپار و روانه‌امنامهٔ سحر ← نامهٔ سحرگاه

بر دوش آه محمل دل بسته است شوق

چون سبحه می‌دود به سر ریشه دانه‌ام

زبن بزم غیر شمع کسی را نسوختند

دنیاست آتشی که منش در میانه‌ام

دنیاست آتشی ← دنیا آتشی استزبن بزم ← از این بزممنش در میانه‌ام ← من در میانش هستم

چندی تپید شعلهٔ امید و داغ شد

چون شمع بال سوخته بود آشیانه‌ام

آشیانه‌ام ← لانهٔ منبال سوخته ← بال‌سوختهشعلهٔ امید ← شعلهٔ امید

عجزم چو سایه بر در دیر و حرم نشاند

یک جبههٔ نیاز و هزار آستانه‌ام

آستانه‌ام ← آستانهٔ درگاه‌هاجبههٔ نیاز ← پیشانیِ نیازدیر و حرم ← صومعه و حرمعجزم ← ناتوانی‌ام

آشفته نیست طرهٔ وضع تحیرم

یارب به جنبش مژه مپسند شانه‌ام

در موج حیرتی چو گهر غوطه خورده‌ام

محو است امتیاز کران و میانه‌ام

امتیاز کران ← تفاوت کرانه و میانهغوطه خورده‌ام ← فرو رفته‌امموج حیرتی ← موجِ حیرت

عنقا به بی‌نشانی من می‌خورد قسم

نامی به عالم نشنیدن فسانه‌ام

لبریزم آنقدر ز تمنای جلوه‌ای

کز شرم گر عرق کنم آیینه خانه‌ام

آیینه خانه‌ام ← سراسر آیینه می‌شومتمنای جلوه‌ای ← آرزوی یک جلوهعرق کنم ← عرق بریزم

تا پر فشانده‌ام قفس و آشیان گم است

بیدل چو بوی گل به کمین بهانه‌ام

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗