دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 986
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد
مگو دل از غم و صبر از جفا خبر دارد
سر بریده ز تیغش جدا خبر دارد
چه آرزو که به ناکامی از جهان نگذشت
ز یاس پرس کزین ماجرا خبر دارد
نگار دست بتان بیلباس ماتم نیست
مگر ز خون شهیدان حنا خبر دارد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبتان ← زیبارویان؛ معشوقاننگار دست ← نقشِ حنا/آرایشِ دست
فضولی من و تو در جهان یکتایی
دلیل بیخبریهاست تا خبر دارد
جهان یکتایی ← عالمِ وحدت و یگانگیفضولی من و تو ← دخالتِ منی و تویی
در این هوسکده گر ذوق گردنافرازیست
سری برآر که از پیش پا خبر دارد
از پیش پا ← از زیر پا؛ فروتنیهوسکده ← سرای هوسگردنافرازیست ← سرفرازی و تکبر است
تمیز خشک و تر آثار بینیازی نیست
گداست آنکه ز بخل و سخا خبر دارد
پیام عالم امواج میبرد به محیط
تپیدنی که ز پهلوی ما خبر دارد
غرور و عجز طبیعی است چرخ تا دل خاک
نه دانه محرم و نی آسیا خبر دارد
به پیش خویش بنالید و لاف عشق زنید
گل از ترانهٔ بلبلکجا خبر دارد
لاف عشق ← ادّعای عشق
مباد در صف محشر عرق به جوش آیم
که از تباهیکارم حیا خبر دارد
تباهیکارم ← فساد و تباهیِ عملمصف محشر ← صفِ قیامتعرق به جوش ← عرقِ شرم به جوش آید
از این فسانه که بیاو نمردهام بیدل
قیامت است گر آن دلربا خبر دارد
دلربا ← معشوقِ دلبرفسانه ← افسانه و داستان
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- غم
- اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شبهای تنهایی.
- قیامت
- رستاخیز؛ نمادِ آشوبِ بزرگ و شورِ بیاندازه.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
غزلهای مرتبط