› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 616

قید الفت هستی وحشت آشیانی‌هاست

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه انیهاستدشواری دشوارتر

قید الفت هستی وحشت آشیانی‌هاست

شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانی‌هاست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندقید الفت ← بندِ دوستی و انسوحشت آشیانی‌هاست ← آشیان‌گرفتن در وحشتپرفشانی‌هاست ← بال‌افشانی‌ها؛ سوختنِ شمع

شانه را به گیسویش طرفه هم‌زبانی‌هاست

سرمه را به چشم او، الفت آشیانی‌هاست

الفت آشیانی‌هاست ← آشیان‌گرفتنِ الفتسرمه ← سرمهٔ چشمطرفه ← شگفت و عجیبهم‌زبانی‌هاست ← هم‌زبانی و همدلی‌ها

ما ز سیر این گلشن عشوه طرب خوردیم

ورنه چشم واکردن عبرت امتحانی‌هاست

امتحانی‌هاست ← امتحان‌ها و آزمون‌هاعبرت ← پند و عبرتعشوه طرب ← ناز و کرشمهٔ شادیگلشن ← باغ و گلستان

ای سحر تامل کن، یک نفس تحمل کن

وحشت و دم پیری شوخی و جوانی‌هاست

تامل ← درنگ و اندیشهدم پیری ← نفس و حالِ پیریسحر ← سپیده‌دمشوخی ← بازی و سبک‌سریوحشت ← ترس و هراس

زلف تابدارش را شانه می‌دمد افسون

دیده وقف حیرت کن موج جان فشانی‌هاست

افسون ← جادو و سحرتابدارش ← پیچ‌دار و خمیده‌اشجان فشانی‌هاست ← جان‌فشانی‌هاوقف حیرت ← وقفِ سرگشتگی

پیش چشم بیمارش گر دوتا شود نرگس

عیب سرنگونی نیست جای ناتوانی‌هاست

بی‌خودی الفت را، نیست کلفت مردن

مردنی اگر باشد بی‌تو زندگانی‌هاست

بی‌خودی ← ازخودبی‌خودیِ عرفانیمردنی ← مرگ؛ مردنکلفت ← رنج و زحمت

در وفا چه امکان‌ست جان کنم دریغ از تو

بر جبین گره مپسند این چه بدگمانی‌هاست

امکان‌ست ← امکان استبدگمانی‌هاست ← بدگمانی‌هاجبین ← پیشانیدریغ ← مضایقه و دریغ‌داشتن

چارسوی امکان را جز غبار جنسی نیست

بستن در مژگان عافیت دکانی‌هاست

بستن در مژگان ← بستنِ چشم؛ چشم‌پوشیعافیت دکانی‌هاست ← دکانداریِ آسایشغبار جنسی ← غبارِ هم‌جنس و هم‌گوهرچارسوی امکان ← چهارسویِ عالمِ هستی

محو یأس کن حاجت ورنه نزد عبرت‌ها

در طلب عرق کردن نیز ترزبانی‌هاست

ترزبانی‌هاست ← چرب‌زبانی‌ها؛ لافِ زبانعبرت‌ها ← پندها و عبرت‌هاعرق کردن ← عرق‌ریختن از کوششمحو یأس ← نابودی در نومیدی

از غرور وهم ایجاد هرزه رفته‌ای بر باد

ای غبار بی‌بنیاد این چه آسمانی‌هاست

آسمانی‌هاست ← دعوی‌های بلند و آسمانیایجاد ← آفرینش و هستی‌بخشیغبار بی‌بنیاد ← غبارِ بی‌پایهغرور وهم ← غرورِ خیالِ باطلهرزه ← بیهوده

عمر‌هاست بی‌حاصل می‌زنی پر بسمل

بهر نیم‌جان بیدل این چه سخت جانی‌هاست

بسمل ← نیم‌کشته؛ ذبح‌شدهسخت جانی‌هاست ← سخت‌جانی؛ اصرار بر زنده ماندننیم‌جان ← جانِ ناتمام و رنجورپر بسمل ← بالِ نیم‌کشته
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗