› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1558

آخر از جمع هوس·ها عقده حاصل می·شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لمیشودردیف می شوددشواری درآمدنی

آخر از جمع هوس·ها عقده حاصل می·شود

چون به هم جوشد غبار این و آن دل می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوشد ← به هم فشرده و انباشته شودعقده ← گره و گرفتگی درونیغبار ← گرد پراکندهٔ هوس‌ها

جرم خودداری‌ست از بزم تو دور افتاد نم

قطره چون فال‌گهر زد باب ساحل می‌شود

باب ساحل ← آستانه و درِ کنار دریاخودداری‌ست ← بازداری و دوری‌گزینی استفال‌گهر ← بخت مروارید شدن قطرهنم ← قطره‌ای از آب و نمناکی

دشت امکان یک قلم وحشت کمین بیخودی‌ست

گر کسی از خود رود هر ذره محمل می‌شود

قوّت پرواز در آسایش بال و پر است

هرقدر خاموش باشی ناله‌کامل می‌شود

آسایش بال ← آرامش و جمع‌بودن پرقوّت پرواز ← نیروی پریدن و عروجناله‌کامل ← فریاد و نالهٔ تمام‌عیار

کیست غیر از جلوه تا فهمد زبان حیرتم

مدعا محو است اگر آیینه سایل می‌شود

دوری مقصد بقدر دستگاه جستجوست

پا گر از رفتار ماند جاده منزل می‌شود

در طلسم پیری‌ام از خواب غفلت چاره نیست

بیش دارد سایه دیواری که مایل می‌شود

از مدارا آنکه بر رویت سپر دارد بلاست

در تنک رویی دم شمشیر قاتل می‌شود

خط کشیدن تاکی از نسیان به لوح اعتبار

فهم کن ای بیخبر نقشی که زایل می‌شود

چون نفس دریاب دل را ورنه این نخجیر یائس

می‌تپد بر خویشتن چندانکه بسمل می‌شود

بسمل ← ذبح‌شدهٔ هنوز تپندهمی‌تپد ← می‌طپد و بی‌تاب استنخجیر ← شکار و صید گریزانیائس ← نومید و بی‌امید

شرم حسن از طینت عاشق تماشاکردنی‌ست

روی او تا بر عرق زد خاک من گل می‌شود

بیدل آسان نیست درگیرد چراغ همتم

کز دو عالم سوختن یک داغ حاصل می‌شود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗