دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1667
خاک ما نامهها به جانب یار
خاک ما نامهها به جانب یار
مینویسد ولی به خط غبار
خون شو ای دل! که بر در مقصود
کوشش نالهام ندارد بار
ذوق آیینهسازیای داریم
از عرقهای خجلت دیدار
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآیینهسازیای ← آینهپردازی از شرمِ دیدارعرقهای خجلت ← عرقهای شرمساری
شوق، مفت است ورنه زین اسباب
ناامیدی ندارد این همه کار
دل گرفتار رشتهٔ امل است
مهره از دست کی گذارد مار؟
پیر گشتی چه جای خودداریست
نیست در خانهٔ کمان دیوار
حیرت ما سراسری دارد
صبح آیینه کرده است بهار
سراسری ← سراسرگیر و همهجانبهصبح آیینه ← صبح، جهان را آیینه کرده
هستی آفت شمر، چه موج و چه بحر
کم ما هم مدان کم از بسیار
مُنعم و آگهی چه امکان است
مخمل از خواب کی شود بیدار؟
مخمل ← نرمینه؛ رمزِ خوابآلودگیمُنعم ← نرم و نازپرورده؛ آسودهحال
بگذر از سرکشی که شمع اینجا
از رگ گردن است بر سر دار
طایر گلشن قناعت ما
دانه دارد ز بستن منقار
سخت نتوان گرفت دامن دهر
بیدل از هر چه بگذری، بگذار
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزلهای مرتبط