سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایم
سطری اگر ز وضع جهان وانوشتهایم
گرداندهایم رنگ و چلیپا نوشتهایم
در مکتب طلب چقدر مشق لغزش است
کاین جادهها به صفحهٔ صحرا نوشتهایم
هر جا خطی ز نسخهٔ امکان دمیده است
عبرت غبار دیدهٔ بینا نوشتهایم
از زخم حسرتی که لب جام میکشد
خون بر بیاض گردن مینا نوشتهایم
رمز ازل که صد عدم آن سوی فطرت است
پنهان نخوانده اینهمه پیدا نوشتهایم
معنی سواد نسخهٔ اشک چکیده کیست
غمنامهها به خون تمنا نوشتهایم
زبن آبرو که پیکر ما خاک راه اوست
خط غبار خود به ثریا نوشتهایم
از نقش ما حقیقت آفاق خواندنیست
چون موج کار نامهٔ دریا نوشتهایم
قاصد چو رنگ باز نگردید سوی ما
معلوم شد که نامه به عنقا نوشتهایم
در مکتب نیاز چه حرف و کدام سطر
چون خامه سجدهایست که صد جا نوشتهایم
دستی اگر بلند کند نامهبر بس است
تا روشنت شود که دعاها نوشتهایم
اسرار خط جام که پرگار بیخودیست
بیدل به کلک موجهٔ صهبا نوشتهایم
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- راه
- مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- طلب
- جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.