› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2321

بر سینه داغ‌های تمنا نوشته‌ایم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انوشتهایمردیف نوشته ایمدشواری نسبتاً آسان

بر سینه داغ‌های تمنا نوشته‌ایم

یک لاله‌زار نسخهٔ سودا نوشته‌ایم

هرجا درین بساط خس ما به پرده‌ای‌ست

مضمون رنگ عجز خود آنجا نوشته‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبساط ← سفره و پهنهٔ هستیخس ← خاشاک؛ ناچیزمضمون رنگ عجز ← موضوع و جلوهٔ ناتوانی

منشور باج اگر به سر گل نهاده‌اند

ما هم برات آبله برپا نوشته‌ایم

آبله برپا ← تاول پا؛ نشان رنجبرات ← حواله و نوشتهٔ طلبمنشور باج ← فرمان خراج و باج

خواهد به نام جلوهٔ او واشکافتن

از چشم بسته طرفه معما نوشته‌ایم

جلوهٔ او ← پیدایی و نمود اوطرفه معما ← معمای شگفتواشکافتن ← گشوده و فاش شدن

حاجت به نامه نیست که در سطر‌های آه

اسرار پرفشانی دل وا نوشته‌ایم

سطر‌های آه ← سطرهای آه و نالهوا نوشته‌ایم ← باز و آشکار نوشته‌ایمپرفشانی ← بال‌افشانی؛ پریشانی دل

بر نسخهٔ بهار خط نسخ می‌کشد

رنگ شکسته‌ای که به سیما نوشته‌ایم

خط نسخ ← خط بطلان؛ قلم‌گرفتنرنگ شکسته‌ای ← رنگ پریده و فرسودهسیما ← چهره و رخسارنسخهٔ بهار ← متن و دفتر بهار

پهلوی لاغری‌ست که هم نقش بوریاست

سطری که بر جریدهٔ دنیا نوشته‌ایم

دیگر ز نقش نامهٔ اعمال ما مپرس

نظاره‌ای به لوح تماشا نوشته‌ایم

از گرد ما همان خط زنهار خواندنی است

تا آسمان چو صبح الف‌ها نوشته‌ایم

الف‌ها ← خط‌های الف‌مانند؛ پرتوهاخط زنهار ← نوشتهٔ هشدار و امانگرد ← غبار و خاک برخاسته

از صفحه کلک وحشت ما پیش رفته است

امروز هم ز نسخهٔ فردا نوشته‌ایم

مشق خیال ما به تمامی نمی‌رسد

ای بی‌خودان همه، ورقی نانوشته‌ایم

بی‌خودان ← بی‌خویشتن و مدهوشانمشق خیال ← تمرین و نوشتهٔ خیالورقی نانوشته‌ایم ← صفحه‌ای نانوشته‌ایم

جز امتحان فطرت یاران مراد نیست

بی‌پرده معنی‌ای که به ایما نوشته‌ایم

در زندگی مطالعهٔ دل غنیمت است

خواهی بخوان و خواه مخوان ما نوشته‌ایم

غنیمت ← فرصت ارزشمندمطالعهٔ دل ← خواندن و نگریستن در دل

بیدل مآل سرکشی اعتبار‌ها

پیش از فنا به نقش کف پا نوشته‌ایم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗