› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2340

سایه‌وار از نارسایان جهان غربتیم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه تیمدشواری میانه

سایه‌وار از نارسایان جهان غربتیم

شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسایه‌وار ← مانند سایهشخص طاقت ← وجود و پیکر شکیباییغربتیم ← بیگانه‌ و غریبیمنارسایان جهان ← ناتمامان و نارسایان دنیانقش پای طاقتیم ← ردپای طاقتیم

عجز بینش جوهر ما را به خاک افکنده است

یک مژه گر چشم برداریم گرد فطرتیم

دامن افشاندن ز اسباب جهان بی‌مدار

آنقدرها نیست اما اندکی بی‌جرأتیم

اسباب جهان ← وسایل و تعلقات دنیابی‌جرأتیم ← کم‌جرئت و ترسوییمبی‌مدار ← بی‌ثبات و بی‌اساسدامن افشاندن ← کنار زدن و رها کردن

هیچکس چون شمع داغ بی‌تمیزی‌ها مباد

سر به جیب و پا به دامن در تلاش راحتیم

حرص بر خوان قناعت هم همان خون می‌خورد

میهمانان غناییم و فضولی قسمتیم

حرص بر خوان ← آز بر سفرهخون می‌خورد ← آزار می‌دهد و می‌کشدغناییم ← مهمانان بی‌نیازی‌ایمفضولی قسمتیم ← فضول در تقسیم روزی‌ایمقناعت ← بسندگی و خرسندی

زبن وبالی کز وفاق حاضران گل می‌کند

همچو یاد رفتگان آیینه‌دار عبرتیم

آیینه‌دار عبرتیم ← آیینهٔ پند و عبرتیمزبن وبالی ← از این بار گناه و رنجوفاق حاضران ← سازگاری و همگامی حاضرانگل می‌کند ← می‌روید و آشکار می‌شود

رفت ایامی که عزلت آبروی ناز داشت

این زمان از اختلاط این و آن بی‌حرمتیم

آبروی ناز ← حرمت و عزت نازاختلاط این و آن ← آمیختگی با این و آنبی‌حرمتیم ← بی‌احترام و خفیف‌ایمعزلت ← گوشه‌نشینی و خلوت

همچو مینایی نمی از جبههٔ ما کم نشد

آب می‌گردیم اما انفعال خجلتیم

با همه نومیدی اقبال سیه‌بختان رساست

چون شب عصیان ز مشتاقان صبح رحمتیم

اقبال سیه‌بختان ← بخت سیاه‌روزگارانرساست ← کامل و کارگر استشب عصیان ← شبِ نافرمانیصبح رحمتیم ← بامداد رحمت برای مشتاقانیم

خواه عالم نقش بند و خواه عنقا کن خیال

در دماغ خامهٔ نقاش موی صورتیم

عنقا کن خیال ← سیمرغ را در خیال آرموی صورتیم ← موی نازک تصویریمنقش بند ← نقاش و صورت‌گر

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم

خانه روشن‌کردنی ← توان روشنی‌بخشی خانهشرر ← جرقهٔ آتشفرصتیم ← لحظهٔ گذرای فرصتیمنیم چشمک ← نیم‌نگاه کوتاهچراغ دودمان ← چراغ خاندان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗