› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 575

گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نرفتهاستردیف رفته استدشواری درآمدنی

گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است

شمع ما هر سو همین یک سر ز گردن رفته است

مزرعی چون کاغذ آتش زده گل کرده‌ایم

تا نظر بر دانه می‌دوزیم خرمن رفته است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخرمن ← محصولِ انبوهدانه ← دانهٔ امید و سودکاغذ آتش زده ← کاغذِ سوخته؛ کشتِ نابود

کاشکی با کلفت افسردگی می‌ساخیم

بر بهار ما قیامت از شکفتن رفته است

شکفتن ← شکفتن؛ گل کردنکلفت افسردگی ← رنج و سنگینیِ پژمردگی

انتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم

تا مقشر گشت این بادام روغن رفته است

بادام ← بادام؛ استعارهٔ چشمِ تررنگ نم ← رطوبت و تریِ اشکمقشر ← پوست‌کنده؛ خشک و بی‌مغز

جهد صیقل صدهزار آیینه با زنگار برد

خانه‌ها زین خاکدان بر باد رفتن رفته است

غنچه‌واری هیچکس با عافیت سودا نکرد

همچو گل اینجا گریبان‌ها به دامن رفته است

سودا نکرد ← معامله و دوستی نکردغنچه‌واری ← همچون غنچهگریبان‌ها به دامن ← گریبان به دامن؛ رسوا و پاره

خلقی از بیدانشی‌تمکین به حرف‌و صوت باخت

سنگ این کهسار یکسر در فلاخن رفته است

بیدانشی‌تمکین ← فرمان‌بردن از نادانیحرف‌و صوت ← لفظ و آوا؛ ظاهرِ سخنفلاخن ← فلاخن؛ وسیلهٔ پرتابِ سنگ

زندگی زین انجمن یک گام آزادی نخواست

هر که را دیدیم ز اینجا بعد مردن رفته است

نقش پایی چند از عجز تلاش افسرده‌ایم

نام واماندن بجا مانده‌ست رفتن رفته است

تلاش افسرده‌ایم ← کوششِ سست و پژمرده کرده‌ایمنقش پایی ← ردّ پاییواماندن ← ازپاافتادن و عقب ماندن

خانه را نتوان سیه کرد از غرور روشنی

نور می‌پنداری و دودی به روزن رفته است

روزن ← منفذ و دریچهغرور روشنی ← غرورِ نور و جلوه

هر چه از خود می‌بریم آنجا فضولی می‌بریم

جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است

نیستم بیدل حریف انتظار خوشدلی

فرصت از هر کس که باشد یاد از من رفته است

حریف انتظار ← تاب‌آورِ چشم‌به‌راهیخوشدلی ← شادی و دل‌خوشییاد از من ← یادکرد از من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗