› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2233

دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکمدشواری دشوارتر

دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکم

تری تا گم شد از خاکم ز هر آلودگی پاکم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآلودگی ← ناپاکی دنیویتری ← رطوبت اشکنمناکم ← چشم اشک‌آلود منگل کرده ← شکفته و آکنده شده

گزند هستی باطل علاجی نیست جز مرگش

ز بی‌تاثیری اقبال سم گل کرده تریاکم

اقبال ← بخت و سعادتبی‌تاثیری ← بی‌اثر بودنتریاکم ← پادزهر یا افیون منسم گل کرده ← زهر شکفته‌شدههستی باطل ← وجود پوچ و بی‌ارزشگزند ← آسیب و زیان

هوا تازی به خاک ذلتم پامال می‌دارد

اگر سوی‌گریبان رو کنم سرکوب افلاکم

افلاکم ← آسمان‌ها بر منذلتم ← خواری و زبونی‌امسرکوب ← فشار و فرونشانیسوی‌گریبان ← به سمت یقه؛ فروتنیهوا تازی ← جاه‌طلبی شتابانپامال ← لگدمال‌شده

ز صد مستی قناعت کرده‌ام با یاد مژگانی

دماغ‌گردن مینا بلند است از رگ تاکم

دماغ‌گردن ← گردن‌فرازی و غروررگ تاکم ← رگ تاک و انگور منقناعت ← بسنده کردنمینا ← شیشهٔ شرابیاد مژگانی ← خاطرهٔ مژگان یار

مزار کشتهٔ تیغ تبسم عالمی دارد

سحر خندد غباری هم اگر برخیزد از خاکم

پرافشان می‌روم چون صبح ممکن نیست آزادی

چه سازم، از قفس فرسوده‌هایِ سینهٔ چاکم

سینهٔ چاکم ← سینهٔ چاک‌چاک منفرسوده‌هایِ ← پاره‌های فرسودهقفس ← زندان تن یا دلپرافشان ← بال‌گشا و پرریزان

ز بی‌دندانی ایام پیری نعمتم این بس

که فارغ دارد از فکر و خیال رنج مسواکم

ایام پیری ← روزگار کهنسالیبی‌دندانی ← بی‌دندان شدن از پیریمسواکم ← مسواک دندانمنعمتم ← بهره و لطف من

طلسمی بسته‌ام چون شمع، کو خلوت، کجا محفل،

ز رویم رنگ اگر شویند هستی تا عدم پاکم

خلوت ← تنهایی و عزلتطلسمی ← افسون و حرزعدم ← نیستیمحفل ← مجلس و انجمن

کمند کس حریف صید آزادم نمی‌گردد

امل‌ها رشته در گردن کم است از سعی فتراکم

امل‌ها ← آرزوهاصید آزادم ← شکار رها و ناگرفتنی‌امفتراکم ← ترکش تیر منکمند ← طناب شکار

اگر رنگم پرافشانم اگر بومست جولانم

به هر صورت، فضولی دستگاهِ طبعِ بیباکم

بومست ← بوم و پهنه استبیباکم ← بی‌باک منجولانم ← تاخت‌وتاز منطبعِ ← سرشت و خویفضولی ← گستاخی و مداخلهپرافشانم ← پر می‌افشانم

نمی‌سوزم نفس بیهوده در تدبیر جمعیت

دمِ فرصت‌گُسِل دارم، مَنَش ناچار دلّاکم

تدبیر جمعیت ← چارهٔ جمع‌آمدن خاطردلّاکم ← دلاک حمام؛ خدمتگزارمفرصت‌گُسِل ← فرصت‌سوز و قطع‌کنندهمَنَش ← منِ او؛ ناگزیر من

به حرف و صُوتِ این محفل، ندارم نسبتی بیدل

خموشی کرده‌ام، روشن چراغِ کنجِ ادراکم

خموشی ← خاموشیصُوتِ ← آواز و صدانسبتی ← پیوند و ربطکنجِ ادراکم ← گوشهٔ فهم من
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗