› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1613

سرکشی می‌خواستیم از پا نشستن در رسید

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ررسیدردیف رسیددشواری درآمدنی

سرکشی می‌خواستیم از پا نشستن در رسید

شعله را آواز سدادیم خاکستر رسید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز پا نشستن ← فروتنی و عجزخاکستر رسید ← به خاکستر تبدیل شدسرکشی ← گردن‌فرازی

خویش را یک پر زدن دریاب و مفت جهد گیر

زندگی برقی است نتوانی به خود دیگر رسید

برقی است ← چون برقِ ناپایدارمفت جهد ← کوششِ بی‌حاصلپر زدن ← پروازِ کوتاه

بدر می‌بالد مه نو از کمین کاستن

فربهی ما را ز راه پهلوی لاغر رسید

بدر ← ماهِ کاملفربهی ← چاق شدن؛ فزونیمه نو ← هلالِ نوکمین کاستن ← کاهشِ پنهان

تا رسیدن محمل آوارگی سر منزلیم

درگذشت از عالم ما هر که هرجا در رسید

محمل آوارگی ← کجاوهٔ سرگردانی

دستگاه ما و من پا در رکاب برق داشت

تا به پروازی رسم آتش به بال و پر رسید

دستگاه ما و من ← سازوکارِ خودیپا در رکاب برق ← آمادهٔ جهشِ برق‌آسا

تا نفس جنبید بر خود احتیاج آمد بجوش

یک تپیدن ساز کرد این رگ به صد نشتر رسید

احتیاج ← نیازمندینشتر ← نیشترِ جراحینفس جنبید ← جان به حرکت آمد

بی‌نصیب از بیعت مستان این محفل نی‌ام

دست من بوسید پای هر که تا ساغر رسید

بیعت مستان ← پیمانِ مستانساغر ← جامِ شراب

مطلعی سر زد ز فکرم در کمینگاه خیال

بیخبر رفتم ز خود پنداشتم دلبر رسید

دلبر ← معشوقکمینگاه خیال ← کمینگاهِ پندار

کاش همچون سایه در زنگار می‌کردم وطن

آب برد آیینه‌ام را تا به روشنگر رسید

روشنگر ← صیقل‌دهندهٔ آیینهزنگار ← زنگِ آیینه

گریهٔ من از تنزل‌های آثار حیاست

آن عرق از جبهه‌ام گم شد به چشم تر رسید

تنزل‌های آثار ← فرودِ نشانه‌هایجبهه‌ام ← پیشانی‌امچشم تر ← چشمِ گریان

بی‌زبانی‌های بیدل عالمی را داغ کرد

از خموشی برق این آتش به خشک و تر رسید

خشک و تر ← همه چیزخموشی ← سکوت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗