دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2088
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم
ننگ خاموشی چراغی داشتم دامن زدم
ثابت و سیار گردون گردهٔ وهم منست
صفحهٔ بیکاری آمد در نظر سوزن زدم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندثابت و سیار ← ستارگان ثابت و سیارهسوزن زدم ← سوزن زدم؛ بیکاری کاملگردهٔ وهم ← ماده و آرد خیالگردون ← فلک و چرخ آسمان
گاهگاهی آفتابم ناز پرتو میفروخت
چشم پوشیدم ز غیرت گل بر این روزن زدم
روزن ← پنجره و روزنهغیرت ← رشک و حمیتناز پرتو ← نازش پرتو و نور
کسب معقولات امکان غیر نادانی نداشت
با تجاهل ساز کردم کوس چندین فن زدم
تجاهل ← خود را نادان نمودنفن ← هنر و مهارتمعقولات امکان ← امور عقلی هستیکوس ← طبل
حسن مستوری ندارد خاصه در کنعان ناز
بوی یوسف داشتم بیرون پیراهن زدم
بوی یوسف ← رایحهٔ یوسف؛ تلمیحمستوری ← پوشیدگی و پنهانماندنپیراهن ← پیراهن یوسفکنعان ناز ← کنعان ناز؛ سرزمین حسن
تا تلاش موسی از من رمز حاجت وا نشد
شعلهٔ تحقیق بودم خیمه در ایمن زدم
غیرت فقرم طبیعی حرکتی در کار داشت
حرص را میخواستم سیلی زنم گردن زدم
سیلی زنم ← سیلی بزنمگردن زدم ← گردن زدم؛ زد و بند
رشک همچشمی نرفت از طبع غیرتزای من
هر کجا آیینه دیدم بر دل روشن زدم
سیر از خود رفتنی کردم ز عشرتها مپرس
رنگ بالی زد که آتش در گل و گلشن زدم
پیری از من جز ندامت شیوهای دیگر نخواست
حلقه تا گردید قامت بر در شیون زدم
حلقه تا گردید ← تا قد حلقه شد از پیریشیون ← سوگواری و شیونندامت ← پشیمانی
حرص را بیدل به نعمت سیر اگر کردم چه شد
گوهر یک خرمگس من نیز در روغن زدم
خرمگس ← مگس درشتدر روغن زدم ← در روغن انداختم؛ حقیر
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- سیر
- گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- امکان
- جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
غزلهای مرتبط