› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1975

بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ودهامدشواری میانه

بی تو در هر جا جنون جوش ندامت بوده‌ام

همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سوده‌ام

چون زمین زین بیش نتوان بردبار وهم بود

دوش هر کس زیر باری رفت من فرسوده‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبردبار ← تحمل‌کننده و شکیبادوش ← شانهفرسوده‌ام ← فرسوده و ازپاافتاده‌اموهم ← خیال و پندار

در خیالت حسرتی دارم به روی کار و بس

همچو دل یک صفحهٔ رنگ امید اندوده‌ام

اندوده‌ام ← پوشانده و اندود کرده‌امبه روی کار ← آشکار و نمایانصفحهٔ رنگ ← سطحِ رنگ‌آمیزی‌شده

روزگار بی تمیزی خوش که مانند نگاه

می‌روم از خویش و می‌دانم همان آسوده‌ام

سود‌ها مزد زیان من که چون مینای می

هر چه از خودکاستم بر بیخودی افزوده‌ام

بیخودی ← ازخودرَوی و محوِ خویشخودکاستم ← از خود کاستممینای می ← جام شیشه‌ای شراب

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام

گر چه قطع وادی امید گامی هم نداشت

حسرت آگاه‌ست از راهی که من پیموده‌ام

حسرت ← اندوهِ ازدست‌رفتهقطع ← پیمودن و بریدن کامل راهوادی امید ← بیابان یا درهٔ امید

بسکه دارد پاس بیرنگی بهار هستی‌ام

عمر‌ها شد در لباس رنگم و ننموده‌ام

نیستم آگه چه دارد خلوت یکتایی‌اش

اینقدر دانم که آنجا هم همین من بوده‌ام

نیست بیدل باکم از درد خمار عافیت

صندلی در پرده دارد دست بر هم سوده‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗