› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1697

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه یردشواری دشوارتر

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر

که پیر گشت سحرتا دهن‌گشود به شیر

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخاکدان وهم ← دنیای وهم‌آلوددهن‌گشود به شیر ← دهان به سخن گشودسحرتا ← تا سحرگاهغبار فرصت ← نشانه و غبار زمان

امل به صبح قیامت رساند گرد نفس

گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تا خیر

آن سوی تا خیر ← آن‌سو تا نیکی و رستگاریامل ← آرزو و امید درازفرصت تقدیمت ← زمان پیش‌کش‌شده‌اتگرد نفس ← غبار و گردش جان

همین‌کشاکش اوهام تا ابد باقی‌ست

فنا بجاست تو خواهی بزی و خواه بمیر

بزی ← زندگی کنفنا بجاست ← نیستی سزاوار و ثابت است

در این چمن نفسی می‌کشیم و می‌گذربم

گمان مبر به کمانخانه آرمیدن تیر

آرمیدن تیر ← آرامش تیر در کماننفسی می‌کشیم ← دمی می‌زنیمچمن ← باغ هستی و دنیاکمانخانه ← جایگاه کمان و تیر

نفس درازی اظهار جرأت آهنگ است

به سرمه تا نرسد ناله، عذر ما بپذیر

آهنگ ← قصد و نغمهاظهار جرأت ← نشان دادن گستاخیسرمه ← سرمه؛ نهایت اثر نالهنفس درازی ← درازگویی و لاف

هنوز دامن صحرا ز گردباد پُر است

غبار عالم دیوانه نیست بی‌زنجیر

بی‌زنجیر ← بی‌قید و رهادامن صحرا ← پهنه و گستره دشتغبار عالم ← شوریدگی جهانگردباد ← چرخ باد گردآلود

در این ستمکده سود و زیان من این است

که از شکستن دل ناله می‌کنم تعمیر

سیاه بختی‌ام آرایشی نمی‌خواهد

ز خاک پیرهن سایه را بس است عبیر

آرایشی ← زیور و پیرایهخاک پیرهن سایه ← خاک جامهٔ سایهسیاه بختی‌ام ← شوربختی منعبیر ← عطر و بوی خوش

صفای دل به نفس عمر‌هاست می‌بازم

چو صبح آینه در زنگ می‌کنم شبگیر

به ناتوانی من یاس می‌خورد سوگند

که ناله‌ای نکشیدم چو خامهٔ تصویر

خامهٔ تصویر ← قلم نقش‌زننده؛ بی‌صداسوگند ← قسمیاس ← ناامیدی

ز ساز عجز به هرجا نفس زدم بیدل

به قدر جوهر آیینه شد بلند صفیر

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗