› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1041

خیال خوش‌نگاهان باز با شوخی سری دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ریداردردیف دارددشواری دشوار

خیال خوش‌نگاهان باز با شوخی سری دارد

به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخوش‌نگاهان ← زیبانگاهانمحضری ← محضر داوری و حضورنرگسستان ← بوستان نرگس (استعارهٔ چشم)

من و سودای خوبان، زاهد و اندیشهٔ رضوان

در این حسرت سرا هر کس سری دارد، سری دارد

حسرت سرا ← سرای حسرترضوان ← بهشت یا نگهبان بهشتسری دارد ← سری و رازی دارد (ایهام)

روا دارد چرا بر دختر رز ننگ رسوایی

گر از انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد

دختر رز ← شراب (دختر تاک)محتسب ← بازرس شرعی اخلاق

به عبرت آشنا شو از جهان ننگ بیرون آ

مژه نگشوده‌ای این خانهٔ وحشت دری دارد

ندارد گردباد این بیابان ننگ افسردن

به هر بی‌دست و پایی چیدن دامن پری دارد

در این بحر از غنا سامانی وضع صدف مگذر

کف دست طمع بر هم نهادن گوهری دارد

به توفان خیال پوچ ترسم گم کنی خود را

تو تنها می‌روی زین دشت و، گردت لشکری دارد

توفان خیال پوچ ← توفان اندیشه‌های پوچگردت ← گرد و غبار تو

طرب مفت تو گر با تازه روبی کرده‌ای سودا

درین کشور دکان گلفروشان شکری دارد

تازه روبی ← زیباروی نوخاستهشکری ← شیرینی و شکر فروشطرب مفت ← شادی رایگان

کمالت دعوی اخلاق وآنگه منکر رندان

ز حق مگذر سپهر آدمیت محوری دارد

رندان ← رندان آزاد (معنای مثبت)سپهر آدمیت ← آسمان انسانیتمحوری ← مدار و محور

به وهم جاه مغرور تعین زیستن تاکی

نگین گر شهرتی دارد به نام دیگری دارد

فضولی در طلسم زندگی نتوان زحد بردن

قفس آخر به مشق پرفشانی مسطری دارد

طلسم زندگی ← افسون و حصار زندگیفضولی ← مداخلهٔ بیجامسطری ← خط و قاعده (مسطر)مشق پرفشانی ← تمرین بال‌زدن

ز وضع سایه‌ام عمری‌ست این آواز می‌آید

که راحت گر هوس باشد ضعیفی بستری دارد

تو خود را از گرفتاران دل فهمیده‌ای ورنه

سراسر خانهٔ آیینه بیرون دری دارد

نبودم انقدر واماندهء این انجمن بیدل

پرافشان است شوق اما تامل لنگری دارد

تامل ← درنگ اندیشه‌گرلنگری ← لنگر بازدارندهواماندهء ← عقب‌مانده، بازماندهپرافشان ← بال‌فشان، آمادهٔ پرواز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗