› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 704

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

ناله‌ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست

آنچه دل می‌خواهد از اظهار مطلب آه نیست

امتحان صد بار طی کرد از زمین تا آسمان

هیچ جا چون گوشهٔ بی‌مطلبی دلخواه نیست‌

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندامتحان ← آزمایشبی‌مطلبی ← بی‌خواستگی؛ قناعتدلخواه ← مطلوب و پسندیده

عالمی چون موج گوهر می‌رود غلتان ناز

پیش پای ما تأمل گر نباشد چاه نیست

هر چه را از دور می‌بینی سیاهی می‌کند

سعی بینش‌گر قریب افتد کلف در ماه نیست

سیاهی می‌کند ← تیره می‌نمایدقریب ← نزدیککلف ← لکهٔ تیرهٔ ماه

در عملهایی که جز خجلت ندارد شهرتش

کم مدان آگاهی‌ات گر دیگری آگاه نیست

خجلت ← شرمساریشهرتش ← آوازه‌اشکم مدان ← کم مشمار؛ ناچیز ندان

هم تو در هر امر بهر خویش تأیید حقی

هر کجا باشی کسی غیر از خودت همراه نیست

بهر خویش ← برای خودتأیید حقی ← حق‌پنداری خویشهمراه ← همراه و یار

بر بقای ما فنا بست از عدم غافل شدن

آینه‌گر صاف باشد روز کس بیگاه نیست

چشم‌بند عرصهٔ یکتایی ام دیوانه کرد

هر چه می‌بینم غبار لشکر است و شاه نیست

در عدم هم گرد حسرت های دل پر می‌زند

من رهی دارم که گر منزل شوم کو‌تاه نیست

رهی ← راهیعدم ← نیستیکو‌تاه ← کوتاهگرد حسرت ← غبار/گرد حسرت

از امل تا چند آن سوی قیامت تاختن

بیخبر در منزلی ره را به منزل راه نیست

اختیار فقرت از آفات شهرت رستن است

دستگاه مفلسی خفّت‌کش افواه نیست

آفات شهرت ← آسیب‌های ناموریاختیار فقرت ← برگزیدن درویشی توافواه ← دهان‌ها؛ سخن خلقخفّت‌کش ← تحمل‌کنندهٔ خواریدستگاه مفلسی ← سامان تهیدستی

نور دل خواهی غبار طبع مظلومان مباش

بایدت آیینه جایی برد کانجا آه نیست

آه ← آه سوزناک؛ تیرگی‌زاغبار طبع ← تیرگی سرشتمظلومان ← ستم‌دیدگان

هر کجا جزوی‌ست در آغوش کل خوابیده است

دشمن کیفیت مینا ز سنگ آگاه نیست

سنگ ← سنگ شکننده‌ی میناکل ← کل؛ همهکیفیت مینا ← لطافت و حال شیشه

وحدت آهنگان رفیق کاروان غیر تند

آنکه با ما می‌رود با هیچکس همراه نیست

بیدل از افسانه‌پردازان این محفل مباش

شمع را غیر از زبان چرب خود جانکاه نیست

افسانه‌پردازان ← قصه‌سازان و لاف‌زنانجانکاه ← جان‌فرسازبان چرب ← سخن نرم فریبنده
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗