دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 773
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست
هما سراغم و زیر فلک مگس هم نیست
چه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسراغم ← پیجویِ منامفلک ← آسمانهما ← مرغِ همایونِ خوشیمن
به وهم، خونمشو ای دلکه مطلبت عنقاست
به عالمی که توان سوخت مشت خس هم نیست
خونمشو ← خون دل مخورعنقاست ← سیمرغِ نایاب استمشت خس ← مشتی کاهِ ناچیزوهم ← پندارِ بیاساس
ز بیقراری مرغ اسیر دانستم
که جای یک نفس آرام در قفس هم نیست
بیقراری ← بیتابیقفس ← قفسِ تنگمرغ اسیر ← پرندهٔ زندانی
به بینیازی ما اعتماد نتوان کرد
به دل هوایی اگر نیست دسترس هم نیست
بینیازی ← استغنا و بینیازیدسترس ← دسترسی و توانهوایی ← هوس و آرزو
فساد ما اثر ایجاد حکم.تهدید است
اگر ز دزد نیابی نشان عسس هم نیست
ایجاد حکم.تهدید ← حکمِ تهدیدآمیزِ هستیعسس ← پاسبانِ شبفساد ← تباهی و گمراهی
ز خویش رفتن ما نالهای به بار نداشت
فغان که قافلهٔ عجز را جرس هم نیست
جرس ← زنگِ کاروانز خویش رفتن ← از خود بیخود شدنقافلهٔ عجز ← کاروانِ ناتوانی
گذشته است ز هم گرد کاروان وجود
کسی که پیش نی فتاده است پس هم نیست
وجود ← هستیپس هم نیست ← نه پس هم هستپیش نی ← نه پیشگرد کاروان ← گردِ کاروان
شرار من به چه امید فال شعله زند
که دامنم ته سنگ آمد و نفس هم نیست
ته سنگ ← زیرِ سنگشرار ← جرقهٔ آتشفال شعله ← فالِ شعلهگرفتننفس ← جان و دم
به درد بیکسیم خون شو، ای پر پرواز
کز آشیان به درم کردی و قفس هم نیست
آشیان ← آشیانهبیکسیم ← بیکسی و تنهاییامقفس ← قفسِ پناهپر پرواز ← بالِ پرواز
بدین دو روزه تماشای زندگی بیدل
کدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست
تماشای زندگی ← نمایشِ زندگیدو روزه ← کوتاه و زودگذرهوس ← هوایِ نفسانی
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزلهای مرتبط