› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1593

نفس تا پرفشان است از تو و من برنمی‌آید

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نبرنمیایدردیف برنمی ایددشواری میانه

نفس تا پرفشان است از تو و من برنمی‌آید

کسی زین خجلت در آتش‌افکن برنمی‌آید

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتش‌افکن ← آتش‌افکن؛ گودال آتشخجلت ← شرمساریپرفشان ← در حال پر افشاندن؛ ناآرام

زبانم را حیا چون موج گوهر لال کرد آخر

ز زنجیری که درآب است شیون برنمی‌آید

حضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر

که گوهر از صدف‌ها بی‌شکستن برنمی‌آید

بی‌شکستن ← بدون شکستن صدفتعمیر جسد ← آباد کردن تنحضور دل ← حضور قلب

گدازی از نفس گیر انتخاب نسخهٔ هستی

که جز شبنم ز شیر صبح روغن برنمی‌آید

غرور خودسری‌ها ابجد نشو و نما باشد

ز تخم اول به جز رگ‌های گردن برنمی‌آید

ریاضت تاکجا بار درشتی بندد از طبعت

به صیقل آینه از ننگ آهن برنمی‌آید

به رفع تهمت غفلت گداز درد سامان کن

که دل تا خون نگردد از فسردن برنمی‌آید

هواپروردهٔ شوق بهارستان دیدارم

به گلخن هم نگاه من ز گلشن برنمی·آید

بهارستان دیدارم ← بهارستانِ دیدار منهواپروردهٔ شوق ← پروردهٔ هوای شوقگلخن ← آتشخانهٔ حمامگلشن ← گلستان

به عریانی چو گردن بایدم ناچار سر کردن

به این رازی که من دارم نهفتن برنمی‌آید

بساط مهر باید سایه را از دور بوسیدن

به برق جلوهٔ او هستی من برنمی‌آید

ادب فرسوده‌تر از اشک مژگان‌پرورم بیدل

من و پایی که تا کویش ز دامن برنمی‌آید

ز دامن برنمی‌آید ← از دامن جدا نمی‌شودفرسوده‌تر ← فرسوده‌تر و خسته‌ترمژگان‌پرورم ← پرورش‌یافته با اشک مژگان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗