› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1926

به پیری گشته حاصل از برای من فراغ دل

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اغدلردیف دلدشواری درآمدنی

به پیری گشته حاصل از برای من فراغ دل

سحر شد روغن دیگر نمی‌خواهد چراغ دل

قناعت در مزاج همت مردان نمی‌باشد

فلک هم ساغری دارد اگر باشد دماغ دل

خمستان فلک صد نوبت صهبا تهی دارد

ولی از بی‌دماغی تر نشد کام ایاغ دل

همای عزتی پر می‌زند آن سوی اوهامت

کم پرواز عنقا گیر اگر گیری کلاغ دل

نه دنیا جهد می‌خواهد نه عقبا هوش می‌کاهد

دلی در خویش گم گشته‌ست و می‌پرسد سراغ دل

حریفان از شکست رنگ شمع آواز می‌آید

که ما را عاقبت زین بزم باید برد داغ دل

هزار آغوش واکرده است رنگ ناز یکتایی

جز این گل نیست بیدل هر چه می‌روید ز باغ دل

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗