بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارها
بسکه شد حیرتپرستِ جلوهات گلزارها
گل ز برگ خویش دارد پشت بر دیوارها
دل ز دام حلقهٔ زلفات چه سان آید برون
مهره را نتوان گرفتن از دهان مارها
از نوای حسرت دیدار هم غافل مباش
ناله دارد بی تو مژگانم چو موسیقارها
دستگاه شوخیِ دَرداند دلهای دو نیم
نیست بال ناله جز واکردن منقارها
گوشهگیران غافل از نیرنگ امکان نیستند
میخورَد بر گوش یکسر معنی اسرارها
باعث آهِ حزینِ ما همان از عشق پرس
درد میفهمد زبان نبض این بیمارها
بال و پر برهم زدن بی شوخیِ پرواز نیست
بی تکلف نغمهخیز است اضطراب تارها
ختم کردار زبانها بیسخن گردیدن است
خامشی چون شمع دارد مهر این طومارها
در بیابانی که ما فکر اقامت کردهایم
میرود بر باد مانند صدا کُهسارها
نسخهٔ نیرنگ هستی بِه که گرداند ورق
کهنه شد از آمد و رفت نفس تکرارها
مردهام اما ز آسایش همان بیبهرهام
با کف خاکم هنوز آن طفل دارد کارها
بسکه بیدل با نسیم کوی او خو کردهام
میکِشد طبعم چو زخم از بوی گل آزارها
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.