› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 286

ای بهار جلوه بس کن کز خجالت یارها

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارهادشواری دشوار

ای بهار جلوه بس کن کز خجالت یارها

در عرق شستند خوبان رنگ از رخسارها

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهار جلوه ← بهارِ خودنمایی و ظهور حسنخوبان ← زیبارویانعرق ← عرق شرم و خجالت

می‌شود محو از فروغ آفتاب جلوه‌ات

عکس در آیینه همچون سایه بر دیوارها

ناله بسیار است اما بی‌دماغ شکوه‌ایم

بستن منقار ما مهری‌ست بر طومارها

بی‌دماغ ← بی‌حوصله و بی‌میل به شکوهطومارها ← طومارهای شکایت و نامهمنقار ← منقار پرنده؛ کنایه از دهانمهری‌ست ← مُهرِ بستن و ختم سخن

شوق‌دل ومانده پست و بلند دهر نیست

نالهٔ فرهاد بیرون است ازین کهسارها

شوق‌دل ← شوق و التهابِ دلفرهاد ← فرهادِ عاشقِ کوهکنپست و بلند ← فراز و نشیبِ روزگارکهسارها ← کوه‌ها و رشته‌کوه‌ها

اهل مشرب از زبان طعن مردم فارع است

دامن صحرا چه غم دارد ز زخم خارها

اهل مشرب ← صاحبانِ ذوق و طریقتدامن صحرا ← پهنه و کنار صحراطعن ← سرزنش و نکوهشفارع ← آسوده و بی‌اعتنا

دیدهٔ ما را غبار دهر عبرت سرمه شد

مردمک اندوخت این آیینه از زنگارها

زنگارها ← زنگ و تیرگیِ آیینهسرمه ← سرمه؛ روشنی‌بخشِ دیدهعبرت ← پند و درسِ عبرتغبار دهر ← غبارِ رنج و گذرِ روزگارمردمک ← مردمک چشم

لازم افتاده‌ست واعظ را به اظهارکمال

کرّناواری غریوش مایهٔ گفتارها

اظهارکمال ← خودنماییِ کمال‌فروشیغریوش ← فریاد و غریوِ بلند اوواعظ ← پندگوی منبرکرّناواری ← همچون صدای کرنا و شیپور

زاهدان‌کوسه را ساز بزرگی ناقص است

ریش هم می‌باید اینجا در خور دستارها

دستارها ← عمامه‌ها؛ نمادِ وقار زاهدزاهدان‌کوسه ← زاهدانِ بی‌ریش و کوسهساز بزرگی ← دستگاه و ادعای بزرگی

لطفی، امدادی، مدارایی، نیازی، خدمتی

ای ز معنی غافل آدم شو به این مقدارها

مدارایی ← مدارا و نرمش با خلقمعنی ← حقیقت باطنی و معنویمقدارها ← اندازه‌ها و حدهای اندکنیازی ← حاجت و عرض نیاز

ما زمینگیران ز جولان هوس‌ها فارغیم

نقش پا و یک وداع آغوشی رفتارها

آغوشی ← یک‌آغوش؛ وداعِ کوتاهجولان هوس‌ها ← تاخت‌وتازِ هوس‌هازمینگیران ← افتادگان و خاک‌نشیناننقش پا ← ردِ پا و اثر قدم

هر کجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد

سوخت آخر جنس ما از گرمی بازارها

جنس ما ← سرشت و کالایِ وجود ماداغی ← داغِ سوز و نشانِ رنجگرمی بازارها ← داغی و هیجانِ بازارها

در گلستانی که بیدل نوبر تسلیم کرد

سایه هم یک پایه برتر بود ز دیوارها

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗