› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2724

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

وزن فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)قافیه ادهباشیردیف باشیدشواری نسبتاً آسان

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

تو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی

می عیش بیخمارت نفسی اگر درین بزم

سر از خیال خالی دل بی‌اراده باشی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبیخمارت ← بی‌پسماند مستی و رنجبی‌اراده ← رها از خواست نفسخیال خالی ← تهی از اندیشهٔ باطلمی عیش ← شراب خوشی

قدمی اگر شماری پی عزم پرفشانی

به هزار چین دامن ز سحر زیاده باشی

ز تلاش برق تازان گروت گذشته باشد

تو اگر سوار همت دو قدم پیاده باشی

برق تازان ← آذرخش شتابانسوار همت ← بر مرکب ارادهپیاده ← بدون مرکب؛ ناتوانگروت ← گرو و رهن تو

زنمو به رنگ شبنم طرب بهار این بس

که ز چشم تر کشی سر به در اوفتاده باشی

رنگ شبنم ← مانند شبنم ناپایدارطرب بهار ← شادی بهاریچشم تر ← چشم گریان

نسزد به مکتب وهم غم سرنوشت خوردن

خط این جریده پوچ است خوشت آنکه ساده باشی

همه را ز باغ اعمال نظر او نبست نازش

تو نم جبین نداری چه گل آب داده باشی

شرر پریده رنگت اگر این بهار دارد

ز مشیمهٔ تعین به چه ننگ زاده باشی

شرر ← جرقهمشیمهٔ تعین ← زهدان تعین و شکل‌یابیننگ زاده ← با ننگ زاده شدهپریده رنگت ← رنگ‌باخته‌ات

گل سرخوش و مستی طلبی است مابقی هیچ

اگر این خمار بشکست نه قدح نه باده باشی

خمار ← پسماند مستی؛ رنج هوسسرخوش ← مست و شادقدح ← پیالهٔ شرابمستی طلبی ← جستجوی مستی حقیقی

چو جوانی و چه پیری به کشاکش است کارت

چو کمان دمی که زورت شکند کباده باشی

زورت ← نیروی توکباده ← کمان تمرین؛ ابزار نمایش زورکشاکش ← کشمکش و نزاعکمان ← کمان جنگ

نروی به محفل ای شمع که ز تنگی دل آنجا

به نشستن تو جا نیست مگر ایستاده باشی

سخنت به طبع مستان اثری نکرد بیدل

سر شیشه‌های خالی چقدر گشاده باشی

بیدل ← تخلص شاعرشیشه‌های خالی ← ظرف‌های تهی از معنیطبع مستان ← ذوق و خوی مستانگشاده باشی ← باز کرده باشی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗