› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 958

گره به رشتهٔ نفس خوش آن که نبندد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه انکهنبنددردیف نبندددشواری میانه

گره به رشتهٔ نفس خوش آن که نبندد

ببند دل به نوای جهان چنان که نبندد

نگاه تا مژه بستن ندارد آنهمه فرصت

گمان مبر در نیرنگ این دکان که نبندد

زکشت تفرقهٔ دهر حاصلی که تو داری

چو تخم اشک از آن خوشه کن گمان که نبندد

دوباره سلسلهٔ اتفاق حسن و جوانی

هزار بار نمودند امتحان که نبندد

خیال گردن آزادگان، مصور فطرت

اگر به خامه دهد تاب ریسمان که نبندد

به ذوق مطلب نایاب زنده است دو عالم

تو غافل از عدمی دل بر آن میان که نبندد

دماغ ناز به هرجاست نقشبند غرورش

حنا اگر همه خونم دهد نشان که نبندد

بهار نیز به هر غنچه بسته است دل اینجا

در این چمن چه کند بلبل آشیان که نبندد

لب شکایت اگر وا شود به وصف خموشی

چه بیرها به همان یک دو برگ پان که نبندد

خیال جستهٔ عنقاست مصرعی که ندارم

ز معنی‌ام چه گشاید کسی جز آن که نبندد

همین‌کمند علایق که بسته چین فسردن

توگر ز وهم برآیی چه نردبان که نبندد

جهان به سرمه گرفت اتفاق معنی بیدل

حدیث عشق چه صنعت کند زبان که نبندد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗