› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1089

دل سحرگاهی به گلشن یاد آن رخسار کرد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارکردردیف کرددشواری دشوار

دل سحرگاهی به گلشن یاد آن رخسار کرد

اشک آن شبنم برگ گل را رخت آتشکار کرد

ناز غفلت می‌کشیم از التفات آن نگاه

خواب ما را سایهٔ مژگان او بیدار کرد

قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافل‌ست

گرد خود گردیدنم خجلت کش زنار کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخجلت کش ← کشندهٔ شرمزنار ← کمربندِ ننگ و بیگانگیقید آگاهی ← بندِ خودآگاهیگرد خود گردیدنم ← پیرامونِ خود چرخیدنم

آه ز آن بی‌پرد رخساری که شرم جلوه‌ان

چشم ما پوشیده یعنی وعده دیدار کرد

بی‌پرد ← بی‌پرده و عریانرخساری ← چهره‌ایشرم جلوه‌ان ← شرم از جلوهٔ ایشانوعده دیدار ← وعدهٔ دیدار

عالم بی‌دستگاهی ناله سامان بوده است

هر که از پرواز ماند آرایش منقار کرد

یک جهان پست و بلند آفت کمین جهد بود

چین دامان هوس را کوتهی هموار کرد

دعوی هستی عدم را انفعال نیستی‌ست

اینکه من یاد توکردم فطرت استغفارکرد

استغفارکرد ← طلبِ آمرزش کردانفعال نیستی‌ست ← شرمساریِ نیستی استدعوی هستی ← ادعاى وجودفطرت ← سرشت

رنج دنیا، فکر عقبا، داغ حرمان، درد دل

یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد

نیست غم بر شمع ما گر یک دو لب خندید صبح

گریهٔ ما نیز با ما این ادا بسیار کرد

از سر ما بینوایان سایه تا دارد دپغ

خانهٔ خورشید را هم چرخ بی دیوار کرد

بی دیوار ← بی‌پناه و بی‌حصاربینوایان ← بی‌چیزانخانهٔ خورشید ← خانهٔ خورشیددپغ ← پوشش و سایهٔ سنگین

بی‌تکلف بود هستی لیک فکر بد معاش

جامهٔ عریانی ما را گریبان دار کرد

دردسر کم بود تا تدبیر صندل محو بود

صنعت بالین و بستر خلق را بیمار کرد

آبیار مزرع اخلاق اگر باشد وفاق

جای گندم آدمیت می‌توان انبارکرد

آبیار ← آبیار و پرورش‌دهندهآدمیت ← انسانیتانبارکرد ← ذخیره کردمزرع اخلاق ← کشتزارِ اخلاقوفاق ← سازگاری و همدلی

سرکشید امروز بیدل از بنای اعتبار

آنقدر پستی که نتوان از دنائت عار کرد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗