› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2743

بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نزندگیردیف زندگیدشواری نسبتاً آسان

بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی

بر حریفان مرگ دشوار است بر من زندگی

با چنین دردی که باید زیست دور از دوستان

به که نپسندد قضا بر هیچ دشمن زندگی

کاش در کنج عدم بی دردِ سر می‌سوختم

همچو شمعم کرد راه مرگ روشن زندگی

خجلت عشق و وفا، یأس و امید مدعا

عالمی شد بار دل زین بار گردن زندگی

بی‌نفس گردیدن از آفات ایمن می‌کند

آن چراغی را که دارد زیر دامن زندگی

تشنهٔ آبی نباید بود کز سر بگذرد

می‌شود آخر دم تیغ از گذشتن زندگی

فرصت آوارگی هم یک دو گردش بیش نیست

تا به کی دارد چو سنگت در فلاخن زندگی

هرکه می‌بینی دکان‌آرای نازی دیگر است

زین قماش پوچ یعنی باب مردن زندگی

تا کجا هم‌کِسوت طاووس خواهی زیستن

بی‌خبر در آبت افکنده است روغن زندگی

گه به منظر می‌فریبد گه به بامت می‌برد

می‌کشد تا خانهٔ گورت به هر فن زندگی

دستگاه ناله هم ای کاش مدّی می‌کشید

چون سپندم سوخت داغ نیمه شیون زندگی

شبنم انشا بود بیدل خجلت پرواز صبح

بر کفن زد تا عرق کرد از دویدن زندگی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗