دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 598
تا حیرت خرام تو سامان دیده است
تا حیرت خرام تو سامان دیده است
چندین قیامت از مژهام قد کشیده است
این ماو من کز اهل جهان سرکشی ده است
از انفعال آدم و حوا دمیده است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآدم ← آدم ابوالبشرانفعال ← شرمساری و سرافکندگیحوا ← حوا؛ تلمیح هبوطسرکشی ← طغیان و نافرمانیماو من ← من و ما؛ انانیت
آزادم از توهّم نیرنگ روزگار
طاووس این چمن ز خیالم پریده است
پرواز نکهت چمن بینشانیام
ذوق شکست بال به رنگمکشیده است
بینشانیام ← گمنامی و فنای منرنگمکشیده ← در رنگم اثر کردهشکست بال ← شکستن بال و عجز پروازنکهت ← بوی خوش
کو منزل و چه امن که در کاروان شوق
آسودگی ز آبلهٔ پا رمیده است
پیچیده است بیخودیام دامن جهات
یعنی دماغگردش رنگ رسیده است
بیخودیام ← ازخودبیخودیامدامن جهات ← کنارههای ششسوی عالمدماغگردش ← سرگیجه و مستیرنگ ← جلوه و حال مستی
این انجمن جنونکدهٔ انتظار کیست
آیینه تا نفش شمرد دل رمیده است
ابروی یار بار تواضع نمیکشد
خم در بنای تیغ غرور خمیده است
ما و امید درگره بیبضاعتی
یک قطره خون دلی که به صد جا چکیده است
همچون شرر نیامده از خویش رفتهایم
سامان این بهار ز گلهای چیده است
عشق غیور اگر به ستم ناز میکند
دل هم به خون شدن جگری آفریده است
جگری ← جگرسوز و سختعشق غیور ← عشق غیرتمندناز ← کرشمه و بیاعتنایی
بیدل به طبع آبلهٔ پا نهفتهایم
لغزیدنی که بر دو جهان خطکشیده است
آبلهٔ پا ← تاول پا؛ نازکی قدمخطکشیده ← خط بطلان کشیدهلغزیدنی ← لغزشی سرنوشتساز
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
غزلهای مرتبط