› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 601

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه یدهاستردیف استدشواری دشوار

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است

خاک این صحرا لب خش که را لیسیده است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجنونم ← دیوانگی منسامان راحت ← اسباب آسایشلب خش ← لب خشکلیسیده ← لیس زده

تا گل محرومی از گلزار وصلت چیده است

سایهٔ بیدی سراپای مرا پوشیده است

سخت بیدردی‌ست دست از دامنت برداشتن

همچو شمع‌کشته در چشمم نگه خوابیده است

تا مرا عشقت چو شبنم دیدهٔ بی‌خواب داد

خون من رنگی به روی برگ گل خوابیده است

عاقبت خواهم به آن الفت‌سرا محمل‌کشید

ازگداز دل گلابی بر رخم پاشیده است

ازگداز دل ← از گداختگی دلالفت‌سرا ← سرای الفت و خانهٔ یارمحمل‌کشید ← کجاوه راه انداختگلابی ← گلاب؛ کنایه از اشک

بستر داغی چو شمع کشته سامان کرده‌ام

بیخودی از عشق راه خانه‌ات پرسیده است

بستر داغی ← بستر سوزناکبیخودی ← ازخودرفتگیشمع کشته ← شمع خاموش

برق بیرنگ است عشق اما درین صحرای وهم

ی هوس خاموش امشب آهم آرامیده است

صبح وصلت بخت بد شاید فرا موشم کند

دیدهٔ خلق از سیاهی‌های خود ترسیده است

سیاهی‌های ← تیرگی‌های درونفرا موشم ← فراموشموصلت ← وصال تو

خاک شو، ای دل که در ناموسگاه عرض ناز

نیستم نومید این ظالم به خوبم دیده است

ظالم ← معشوق جفاکارعرض ناز ← اظهار ناز و کرشمهناموسگاه ← جایگاه آبرو

کاش چشم‌کس قضا نگشاید ز خواب عدم

حسن را ننگ دویی ز آیینه رنجانیده است

آیینه ← مظهر دویی و غیرخواب عدم ← خواب نیستیدویی ← دوگانگی و غیریتننگ ← عیب و ننگ

با همه عجز از تلاش سوختن عاری نه‌ایم

هر چه خوابیده‌ست اینجا فتنهٔ خوابیده است

بستر آرام دنیا گرم نتوان یافتن

شعله هم بر جرات خاشاک ما لرزیده است

بستر آرام ← جایگاه آرامشجرات ← گستاخی وجودخاشاک ← خس ناچیز؛ وجود حقیر

رفته چون رنگ روان بیدل‌تری از آبله

عمر‌ها شد پهلوی ما زین طرف گردیده است

آبله ← تاول؛ نازکی پوسترنگ روان ← رنگ جاری و فرّارپهلوی ← کنار و جنب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗