› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 254

گر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایماردیف مادشواری دشوارتر

گر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما

بر سر ما سایه خواهد کرد سر تا پای ما

بی‌نفس در ظلمت‌آباد عدم خوابیده‌ایم

شانه زن‌گیسو، سحر انشا کن از شبهای‌ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانشا کن ← پدید آر و بنویسبی‌نفس ← بی‌جان و بی‌دمشانه زن‌گیسو ← گیسو را شانه کنظلمت‌آباد عدم ← شهرِ تاریکِ نیستی

جهد ما مصروف‌یک سیرگریبان است وبس

غیر این‌گرداب موجی نیست در دریای ما

این‌گرداب ← همین گردابِ خوددریای ما ← دریایِ وجود ماسیرگریبان ← یک‌بار سر از گریبان برون آوردنمصروف‌یک ← صرف و منحصر به یک

برتن ما هیچ نتوان دوخت جز آزادگی

گرهمه سوزن دمد چون سروازاعضای ما

آزادگی ← حرّیت و رهایی از قیدسروازاعضای ما ← سرو از اندامِ ماسوزن دمد ← سوزن بروید و بدمد

ماجرای بوی گل نشنیده می‌باید شنید

ای هوس‌تن زن، زبان‌غنچه است انشای ما

انشای ما ← سخن‌پردازیِ مازبان‌غنچه ← زبانِ غنچه‌وارِ بستهماجرای بوی گل ← حکایتِ بوی گلهوس‌تن زن ← ای هوس خاموش باش

رنگی از گلزار بیرنگی برون جوشیده‌ایم

از خرابات پری می می‌کشد مینای ما

خرابات ← میکدهٔ رندی و عشقمینای ما ← شیشهٔ شرابِ ماپری ← پری‌وار و لطیفگلزار بیرنگی ← باغِ بی‌تعیّنِ عرفانی

یار در آغوش و سیر کعبه و دیر آرزوست

تا کجا رفته‌ست از خود شوق بی‌پروای ما

سعی‌همت را ز بی‌مغزان چه مقدار آفت‌است

هر که را گردید سر، بر لغزشی زد پای ما

بی‌مغزان ← سبک‌سران و نابخردانزد پای ما ← پای ما را لغزاندسعی‌همت ← تلاشِ بلندهمتانهلغزشی ← لغزش و خطا

دل مصفاکن، سراز وستعگه مشرب برآر

آینه‌صیقل زدن سیری‌ست در صحرای ما

آینه‌صیقل زدن ← صیقل دادنِ آینهٔ دلصحرای ما ← بیابانِ سلوکِ مامصفاکن ← پاک و صافی کنوستعگه مشرب ← پهنهٔ گشادِ مسلک

ششجهت‌هنگامهٔ امکان ز نفی ماپر است

رفتن از خود تا کجا خالی نماید جای ما

رفتن از خود ← خروج از خویشتننفی ماپر ← از نفی و نیستیِ ما پر

یک نفس بیدل سری باید نیاز جیب کرد

غیر مجنون نیست‌کس در خیمهٔ لیلای ما

خیمهٔ لیلای ما ← خیمهٔ لیلیِ ما؛ تلمیحمجنون ← عاشقِ لیلی؛ تلمیحنیاز جیب کرد ← سر در جیبِ نیاز فروبرد
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗