› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 925

به روی آن جهان جلوه، یک عالم نقاب افتد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ابافتدردیف افتددشواری درآمدنی

به روی آن جهان جلوه، یک عالم نقاب افتد

که چشم خیره‌بینان در خیال آفتاب افتد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخیره‌بینان ← چشم‌خیره‌ها؛ گستاخ‌نگران

بقدر نفی ما آماده است اثبات یکتایی

کتان چندان که بارش بگسلد در ماهتاب افتد

مریض عشق تدبیر شفا را مرگ می‌داند

ز بیم سوختن حیف است اگر آتش در آب افتد

تدبیر شفا ← چاره و تدبیر درمان

دماغ لغزش مستان خجل شد از فسردن‌ها

نگاهش مایل شوخی‌ست یارب در شراب‌افتد

دماغ لغزش ← سِر و نازِ لغزشفسردن‌ها ← یخ‌زدگی‌ها و سردی‌ها

فسون گریهٔ عشاق تاثیر دگر دارد

به فریاد آرد آتش را سرشکی کز کباب افتد

در افتادن به روی یکدگر دور است از آگاهی

ز مژگان هم اگر این اتفاق افتد به خواب افتد

کمال فطرت از سعی ادب غافل نمی‌باشد

به ضبط خویش افتد هر قدر در رشته‌تاب افتد

رشته‌تاب ← تابیدن و تاب‌دادن رشتهضبط خویش ← خویشتن‌داری و مهار خود

به افسون قبول خلق تاکی هرزه‌گو باشم

اگر حرفم به خاک افتد دعا‌ها مستجاب افتد

در آن وادی که من از شرم رعنایی عرق دارم

چو ابر از خاک هر گردی که برخیزد در آب افتد

نمی‌جوشند گوهرطینتان با موج این دریا

برون می‌افتد از خط نقطه‌ای کان انتخاب افتد

انتخاب ← نقطهٔ برگزیده و خاصگوهرطینتان ← گوهرسرشتان؛ پاک‌نهادان

به خود پرداختن هم بر نمی‌دارد دماغ اینجا

صفای طبع انسانی که در فکر دواب افتد

دماغ ← سِر، ناز و حوصلهدواب ← چارپایان و بهائم

چه امکان‌ست بی‌تاثیری افسون محبت را

پر پروانه گر بالین کنی آتش به خواب افتد

به این هستی ز اسباب دگر تهمت مکش بیدل

نفس کم نیست آن باری که بر دوش حباب افتد

بیدل ← تخلص
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗