› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 11

به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ااینجاردیف اینجادشواری دشوار

به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا

صدای نان شکستن گشت بانگ آسیا اینجا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبانگ آسیا ← صدای آسیابصدای نان شکستن ← آوای خردشدنِ نان

اگر با این نگونی‌هاست خوان جود سرپوشش

ز وضع تاج بر کشکول می‌گرید گدا اینجا

خوان جود ← سفرۀ بخششنگونی‌هاست ← واژگونی و ادبار استکشکول ← کاسۀ گداییگدا ← گدا و فقیر

فلک در خاک پنهان کرد یکسر صورت آدم

مصور گرده‌ای می‌خواهد از مردم‌گیا اینجا

مردم‌گیا ← گیاهِ آدم‌نما، مهرگیاهمصور ← نقاش و صورتگرگرده‌ای ← طرح و نقش اولیۀ نقاشی

عیار ربط الفت دیگر از یاران که می‌گیرد

سر و گردن چو جام و شیشه است از هم جدا اینجا

جهان نامنفعل‌گل‌کرد، اثر هم موقعی دارد

عرق‌واری به روی کس نمی‌پاشد حیا اینجا

حیا ← شرمعرق‌واری ← همچون عرقنامنفعل‌گل‌کرد ← بی‌تأثیر شکفت، بی‌حساس شد

ز بی‌مغزی شکوه سلطنت شد ننگ کناسی

به جای استخوان، گه خورده می‌گردد هما اینجا

بی‌مغزی ← پوچی و بی‌محتواییننگ کناسی ← ننگِ جاروکشی و پست‌کاریهما ← مرغِ همایون‌فالگه خورده ← سرگین‌خوار

که می‌آرد پیام دوستان رفته زین محفل

مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا

آواز پا ← صدای قدمنقش پایی ← یک ردّ پا

غبار صبح دیدی شرم دار از سیر این گلشن

ز عبرت خاک بر سر کرده می‌آید هوا اینجا

اگر در طبع غیرت ننگ اظهار غرض باشد

کف پا می‌کند سرکوبی دست دعا اینجا

طرب عمری‌ست با ساز کدورت برنمی‌آید

سیاهی پیشتاز افتاد از رنگ حنا اینجا

روم در کنج تنهایی زمانی واکشم بیدل

که از دل‌های پر در بزم صحبت نیست جا اینجا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗