› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 741

نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانی‌ست

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه انیستدشواری دشوار

نیاز نامهٔ ما عرض سجده عنوانی‌ست

ز خامه آنچه برون ریخت نقش پیشانی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخامه ← قلمعرض سجده ← اظهار سجده و فروتنینقش پیشانی‌ست ← نشان سجده بر پیشانینیاز نامهٔ ما ← نامهٔ نیاز و عرض حاجت

درین جریده به تسخیر وحشیان خیال

صریر خامه نفس‌سوزی پریخوانیست

تسخیر وحشیان خیال ← رام کردن خیال‌های سرکشجریده ← دفتر و صفحهٔ نوشتهصریر خامه ← صدا و خراش قلمپریخوانیست ← افسون‌خوانی پری‌وار

سروش انجمن عشق این ندا دارد

که هر چه می‌شنوی نغمهٔ تو می‌دانی‌ست

انجمن عشق ← محفل عشقسروش ← پیام‌آور غیبی؛ ندای باطننغمهٔ تو می‌دانی‌ست ← آهنگ آشنای خودت

چه جلوه‌ها که از این انجمن نمی‌گذرد

تو فال آینه زن گر دماغ حیرانی‌ست

مجاز پردهٔ ناموسی حقیقت توست

به هوش باش که زیر لباس عریانی‌ست

دمیده‌ایم چو صبح از طبیعت وحشت

غبار ما همه آثار دامن‌فشانیست

دامن‌فشانیست ← افشاندن دامن؛ نشان عبوردمیده‌ایم ← برآمده و طلوع کرده‌ایمطبیعت وحشت ← سرشت رمندگی و دهشت

عدم توهم هستی‌ست هر چه باداباد

رسیده‌ایم به آبادی‌ای که ویرانی‌ست

آبادی‌ای که ویرانی‌ست ← آبادی‌ای که عین خرابی استباداباد ← هرچه پیش آیدتوهم هستی‌ست ← پندار وجود استعدم ← نیستی

به پیچ و تاب نفس دل مبند فارغ باش

که این غبار تپش کاکل پریشانی‌ست

غرور شیوهٔ اهل ادب نمی‌باشد

سری که موج گهر می‌کشد گریبانی‌ست

اهل ادب ← ادب‌ورزانغرور ← تکبرموج گهر ← موج مروارید؛ کف دریاگریبانی‌ست ← سزاوار فروتنی گریبان

قماش فهم نداریم ورنه خوبان را

اتوی پیرهن ناز چین پیشانی‌ست

اتوی پیرهن ناز ← اتوی پیراهن ناز و کرشمهقماش فهم ← بافت و مایهٔ فهمچین پیشانی‌ست ← چین پیشانی خوبان

به جزر و مد تلاطم سبب مخواه و مپرس

محیط سودن کف‌های ناپشیمانیست

تلاطم ← آشوب موججزر و مد ← فروکش و برآمدن آبمحیط سودن ← ساییدن اقیانوسناپشیمانیست ← بی‌پشیمانی و گستاخی

غبار مهلت هستی کسی چه بشکافد

ز خاک می‌شنویم اینکه باد زندانی‌ست

باد زندانی‌ست ← باد در خاک زندانی استبشکافد ← بگشاید و بفهمدغبار مهلت هستی ← غبار فرصت کوتاه زندگی

مکن تهیهٔ آرایش دگر بیدل

چراغ محفل تسلیم چشم قربانی‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗