› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 74

ستم است اگر هوست کشد که به سیر سرو و سمن درآ

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ندراردیف درادشواری میانه

ستم است اگر هوست کشد که به سیر سرو و سمن درآ

تو ز غنچه کم ندمیده‌ای، در دل گشا به چمن درآ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددر دل گشا ← دل را بگشاسرو و سمن ← سرو و یاسمنهوست کشد ← هوس تو را کشدکم ندمیده‌ای ← کمتر نشکفته‌ای

پی نافه‌های رمیده‌بو، مپسند زحمت جستجو

به خیال حلقهٔ زلف او گرهی خور و به ختن درآ

حلقهٔ زلف ← حلقهٔ گیسوختن ← سرزمین مشک ختننافه‌های رمیده‌بو ← نافهٔ مشک با بوی گریزانگرهی خور ← گره بخور گیر کن

نفست اگر نه فسون دمد به تعلق هوس جسد

زه دامن توکه می‌کشد که در این رباط کهن درآ

تعلق هوس ← دلبستگی هوسرباط کهن ← کاروانسرای کهنهٔ دنیازه دامن ← زهی دامنفسون دمد ← افسون بدمد

هوس تو نیک و بد تو شد، نفس تو دام و دد تو شد

که به این جنون بلد تو شد که به عالم تو و من درآ

جنون بلد ← دیوانگی راهنمادام و دد ← جانور وحشی و درندهعالم تو و من ← جهان دوگانگی

غم انتظار تو برده‌ام به ره خیال تو مرده‌ام

قدمی به پرسش من گشا نفسی چو جان به بدن درآ

ره خیال ← راه خیالغم انتظار ← اندوه چشم‌به‌راهینفسی چو جان ← دمی چون جانپرسش من ← احوال‌پرسی من

چو هوا ز هستی مبهمی به تأملی زده‌ام خمی

گره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درآ

تأملی ← اندیشه‌ایزده‌ام خمی ← خم و قوسی زده‌امشبنمی ← چون شبنمهستی مبهمی ← وجودی مبهمگره حقیقت ← گره راز حقیقت

نه هوای اوج و نه پستی‌ات نه خروش هوش و نه مستی‌ت

چو سحر چه حاصل هستی‌ات نفسی شو و به سخن درآ

خروش هوش ← هیاهوی آگاهیمستی‌ت ← مستی‌اتنفسی شو ← دمی شو وجودی شوهوای اوج ← میل بلندی

چه کشی ز کوشش عاریت الم شهادت بی‌دیت

به بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درآ

الم شهادت ← درد شهادتبی‌دیت ← بی‌خون‌بهاعالم عافیت ← جهان سلامتکوشش عاریت ← تلاش قرضی ناپایدار

به کدام آینه مایلی که ز فرصت این همه غافلی

تو نگاه دیدهٔ بسملی مژه واکن و به کفن درآ

به کفن درآ ← به مرگ و فنا درآدیدهٔ بسملی ← چشم قربانی نیم‌کشتهز فرصت ← از فرصت زندگیمژه واکن ← پلک بگشا

ز سروش محفل کبریا همه وقت می‌رسد این ندا

که به خلوت ادب و وفا ز در برون نشدن درآ

خلوت ادب ← خلوت ادب و وفاسروش ← فرشتهٔ پیام‌آورمحفل کبریا ← مجلس عظمت الهیندا ← آواز و پیام

بدر آی بیدل ازین قفس اگر آن طرف کشدت هوس

تو به غربت آن همه خوش نه‌ای که بگویمت به وطن درآ

بدر آی ← بیرون بیاغربت ← دوری از اصلقفس ← قفس بدن و دنیاوطن ← وطن حقیقی جان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗