› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2537

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من؟

وزن فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه یستممنردیف مندشواری دشوارتر

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من؟

که چون آتش از سوختن زیستم من

نه شادم نه محزون، نه خاکم نه گردون

نه لفظم نه مضمون، چه معنی ستم من؟

نه خاک آستانم، نه چرخ آشیانم

پری می‌فشانم، کجاییستم من؟

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندپری می‌فشانم ← پر می‌افشانم؛ پری‌وار می‌پرم

اگر فانی‌ام, چیست این شور هستی؟

وگر باقی‌ام، از چه فانیستم من؟

باقی‌ام ← ماندگار و پایدارمشور هستی ← هیجان وجودفانیستم ← در فنا و نابودی‌امفانی‌ام ← نابودشونده‌ام

بناز ای تخیل، ببال ای توهم

که هستی گمان دارم و نیستم من

هوایی در آتش فکنده‌ست نعلم

اگر خاک گردم، نمی‌ایستم من

نعلم ← نعل اسب مننمی‌ایستم ← آرام و ثابت نمی‌مانمهوایی ← هوسی و شوقی

نوایی ندارم نفس می‌شمارم

اگر ساز عبرت نی‌ام، چیستم من؟

ساز عبرت ← ساز پندآموزنفس می‌شمارم ← دم‌ها را می‌شمارمنوایی ← آهنگ؛ سرمایهنی‌ام ← نیِ موسیقی نیستم

بخندید ای قدردانان فرصت

که یک خنده بر خویش نگریستم من

خنده بر خویش ← خنده به خودقدردانان فرصت ← قدرشناسانِ دم غنیمت

در این غمکده کس ممیراد یارب

به مرگی که بی‌دوستان زیستم من

بی‌دوستان زیستم ← زندگی بدون یارانغمکده ← سرای اندوهممیراد ← نمیراد؛ هلاک نشود

جهان گو به سامان هستی بنازد

کمالم همین بس که من نیستم من

به این یک نفس عمر موهوم بیدل

فنا تهمت شخص باقیستم من

باقیستم ← باقی و ماندگارمتهمت شخص ← اتهامِ شخص‌بودنعمر موهوم ← زندگی خیالی و ناپایدارفنا ← نابودی عرفانی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
فنا
نیست‌شدن؛ محو هستیِ فردی در حقیقت و رسیدن به بقا.
سوختن
در آتش گداختن؛ کنایه از گدازِ عشق و فنای عاشقانه.
چرخ
گردونهٔ آسمان؛ نمادِ فلکِ ستمگر و سرنوشتِ گردان.
خنده
شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗